|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:21 توسط حیدر شجاعی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:55 توسط حیدر شجاعی
|
|
||
|
|
|
|
|
مجموعه آثار 35 ص 60 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:14 توسط حیدر شجاعی
|
|
||
|
|
|
|
|
يکی از ما نابينا بود! تقديم به تو.. ای که با سکوتت مرا به نوشتن تشويق می کنی! صدای شديد باد مانع شد تا فريادم به گوش کاروانيان برسد. کنار صخره ای بزرگ نشستم و خودم را با جامه ای که بر دوشم بود پيچاندم و در همانجا به خواب رفتم. صبح خيلی زود از جا برخاستم و هيچ اثری از قافله نيافتم. به راهم ادامه دادم. ظهر هنگام به مزرعه ای رسيدم. تشنگی ام را با آب جوی مزرعه بر طرف ساختم. در کنار جوی آب می رفتم که او را ديدم، در آن طرف ديگر می رفت.ايستاد، من نيز ايستادم. به من چشم دوخت سپس مرا فراخواند. بی درنگ پای بر آب نهادم و از جوی گذشتم. دانستم که او نابيناست! با تعجب پرسيدم: چگونه مرا ديدی و فراخواندی؟! گفت: هرکه ديده سوی او گرداند ، با چشم او می نگرد. من و تو جوينده ايم. جويندگان يک روح اند در کالبدهايی متفاوت. لذا همديگر را می شناسند. ناگهان نوری در سينه ی ما پديد آمد. آتش در دل ما شعله ور شد و حجاب ها برخواست. درويش گفت: للعلم حرقه و للوجد حرقه و للحقيقه حرقه. فمن احرقه العلم وفی و من احرقه الوجد صفی و من احرقه الحقيقه طفی. مقصود درويش آن است که علم و وجد و حقيقت که غايت هر سالک است آتش سوزانی است. آن کس آتش علم جهلش را بسوزاند نسبت به آن علم وفادار می شود. و آن کس آتش وجد او را بسوزاند از آلودگی ها می رهد و از شوائب و پستی ها پاک و خالص می گردد. و آن کس که آتش حقيقت او را بسوزاند، خاموش می گردد و منيت ها از بين می روند. حکمت ، عشق و حقيقت گوهری است که انسان برای به دست آوردن آن بايد از بسياری چيزهای گرانبها بگذرد و صرف نظر کند.. و من بدون هيچ چشم داشتی ، در ميهمانی بی حضور با پيمانه ی تقدير فال گرفتم. شروع بی آغاز كردم برای مقصدی بی انجام. آغاز كردم با سفر رؤيايی كه دانته مرا به همراه خود برد . آغاز كردم با خواندن رسالة الغفران ابوالعلاء معرّی همراه با دوست ديرينهام جبران خليل جبران. زيرا من از زمان كودكی در بغداد با آثار او مأنوس بودم. همان زمان كه سخت شيفته ی محمود درويش و مصطفی لطفی منفلوطی و نجيب محفوظ و طه حسين بودم. آغاز كردم با همياری استادم حلاّج و با همّت نستوه آن مرد مزينانی. سَيرِ آفاق كردم. ويل دورانت مرا به تمامی اعصار برد و با بسياری از افكار در همه ی اقطار آشنايم كرد. سَيرِ انفس كردم و در اين ميان محيی الدين بن عربی پير و مرشد من بود. آنگاه به سرزمين هيچستان رسيدم. آنجا را واحهای سرسبز در دل كويری پير يافتم كه نام همه ی سالكان جاده ی خورشيد بر روی برگهای سبز تك درخت آن حك شده بود. در آن جاده، چهرهای مجهول ديدم كه تلوتلو خوران مخالف جهت روندگان میرفت وفرياد میكشيد: _ ديوانگان! كجا چنين شتابان؟ مگر از گم شدن در ظلمات شب نمیهراسيد؟ ناگهان ابن عربى را ديدم. در دستش عصا بود. با خشم گفت: ما در پی حقيقتيم. ـ كدام حقيقت؟ شما بی هيچ سويی سرگردانيد. يكی از روندگان، فرياد زد و گفت: وقت را ضايع نكنيد. هدف ما رفتن و هميشه رفتن است. اگر بايستيد، گرفتار شب میشويد. در همين لحظه خردسالی ژنده پوش به ميان جمع آمد و رو به يكى از سالكان نمود و درحالي كه رداى او را مي كشيد، گفت: پدر! من گرسنه هستم. پدر آهى كشيد و هيچ نگفت. در همين اثنا ابن عربى سيبى را از كوله اش بيرون آورد و گفت: اى سالك خردسال! سيب زندگى بوى خوشى دارد. ابن عربى به راهش ادامه داد و با صدايى بلند گفت: آيندگان، از ما رفتگان چيزى جز سيب هستى بخش نمىخواهند. يكى از سالكان فرياد زد و گفت: زنده باد راه روندگان جادهى خورشيد. ابن عربى آرام آرام گام بر مىداشت و من در پى او مي رفتم . آن پير عصا به دست سراپا حديث بود و من هم سراپا گوش: نه آبادى بود و نه ويرانى. نه سرگشتگى بود و نه گمگشتگى. نه قربانى بود و نه قربانگاه. نهجنگ بود و نه صلح. نه مرگ بود و نه زندگى. نه روز بود و نه شب و هيچ چيز جز او نبود. ناگهان در نمىدانم كجا و حتى چرا، انفجار مهيبى رخ داد! زمان آغاز به كار كرد و مكان، آفريده شد و شكلى عجيب جان گرفت. جانورى بود كه دو دست و دو پا داشت و سرى بزرگ كه برتنش سنگينى مىكرد. گاه حجم سرش به هيچ مىرسيد و گاه از حجم زمين بزرگتر مىشد و آسمانها رادر بر مىگرفت. با وجود او ، همه چيز پديد آمد. موجودى بى نظير و جانورى جوينده، نا آرام و عجول، سركش و همواره تشنهى جاودانگى بود. او آفريننده بود اما هر چه مىآفريد، ويران مىكرد. و بر ويرانه هايش مي گريست و حسرت مي كشيد. با ايمان براي خود معبدى ساخت اما بعدها بتخانه از آب درآمد. با عشقش هنر آفريد ولى بعدها معشوقش وسيلهى هنر او شد. براى به دست آوردن صلح مىجنگيد و براى اثبات حق نامشروعش، سياستمدارشد. تا اينكه روزي از روزها از خواب دقيانوسى بيدار شد و همه جا را متعفّن يافت. بوى تعفّن همه جا را فرا گرفته بود. حتى در وجودش رخنه كرده بود. افسوس كه او بوي تعفّن را دير فهميد. براي همين هم نتوانست كارى بكند. همهى درياها لجنزار شده بودند و همه خانهها و كلبهها.. طورى بود كه خودش را مىخورد و خون خويش را مىمكيد. ديوانه وار و زالو صفت و نفرين شده روى زمين. زالوها پيوسته فرياد مىكشيدند و آرزوى مرگ مىكردند و همديگر را مىجويدند تا اينكه همه ي آنها از ميان رفتند. بار ديگر، سكوت حكمفرما شد و زمان و مكان از جنب و جوش باز ايستاد. چراكه ديگر نه آبادى بود و نه هيچ موجودى جز او . خدا، خداى تنها، تنها و با هيچكس. سرودى بود كه در همه جا مىپيچيد اما گوش شنوايى نبود! آخرين کلام درويش اين بود: _ ما رفتيم و سه چيز به شما ميراث گذاشتيم: رفت و روی و شست و شوی و گفت و گوی! آنجاست که دانستم کدام يک از ما نابينا بود... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:35 توسط حیدر شجاعی
|
|
||
|
|
|
|
|
تأويل يك رؤيا چرا كه من همواره به ياد تو خواهم ماند. اين دفتر كه تأويل يك رؤياي مقدس است به كسي تقديم مي شود كه همواره در آسمان بي كران قلب من مي درخشد. تاريخ نگارش: يك هزار سال قبل از تولد برگ اول در آغاز كلمه بود. كلمه در بي كرانگي نيستي سرگردان و معلق بود. تا اينكه جهت پيدا شد، كلمه جان گرفت و در كالبد دميده شد. جهت، آنگاه كه هويدا شد، هستي آغاز گرديد.. اين دفتر، سرگذشت كسي است كه با الهه ي خويش پيمان بسته بود تا رازش را جز پس از مرگ بر كسي فاش نكند و تا پايان عمر به عهد خود وفادار بماند. در نهانخانه ي دل، همه از خدا مي خواهند به آنها جرأت سخن گفتن داده شود، در حالي كه من از خدا مي خواهم جرأت سكوتم را بيفزايد. براي اينكه گاهي از اوقات سخن گفتن، انسان را مبتلا مي سازد و سكوت بهترين وسيله براي رهايي و رستگاري اوست. لذا تصميم گرفتم سكوتم را تا لحظه ي مرگ نشكنم. پس خودم را محكوم به سكوت كردم. و به زبانم فرمان دادم تا براي هميشه خاموش بماند. ساكت ماندم و ماندم اما روحم همواره با تو سخن مي گفت. و در شب هاي انتظار، در شب هاي تنهايي و سكوت، در لحظه هايي كه جسمم در خواب بود و روحم بيدار مي ماند، اين دفتر آتشين را با قلمي كه تو به من يادگار بخشيدي و در آن دميدي، مملو از نغمه ساختم و تصميم گرفتم آن را در آخرين روز زندگي برايت زمزمه كنم. اما دومين عصيان روحم اين بود كه هر شب، جمله اي از آن برايت مي خواند و بي آنكه جسمم بداند همه ي رازهايم را براي تو فاش مي ساخت.به خوبي مي دانستم در برخي از شب ها به ديدنت مي آمد و تا سپيده دم در كنارت مي نشست و با تو همسخن مي شد. باور دارم، اينك نيز او در كنار توست. تو هم، با لبخندهاي شيرينت و با نگاه هاي خاكستري و گاه، با تفنن هاي غرور آميزت كه من به آنها عادت كرده ام، محو كلامم مي شدي. تو را به نگاه بي پرده فرا مي خواندم. اولين نگاه را به يادآور! آري، اولين نگاه توانست همه ي نگاه هايمان را تفسير كند. از همان موقع تمام رازها كشف شدند و همه ي رؤياها تأويل گشتند. اولين نگاه توانست ارواحمان را به نقطه ي اوج برساند و به آن دو وحدت ببخشد. همواره در جستجو بودم و تو همواره باورمند و پاكدامن بودي. اگرچه زبان يكديگر را مي فهميم اما هر يك در جاده اي گام بر مي داريم كه برخلاف ديگري است. چهره ها همچون آينه ها، نه تنها نظارگر بودند، يكديگر را نيز مي شناختند. بيان سحرآميز هر انسان پيغام آور مي تواند عاشقان صومعه و مستان ميكده و مرتاضان و جستجوگران حكمت و سحرخيزان شكرگزار را به وجد آورد و نواي دلنشين هر گلدسته اي را طنين انداز كند. اما نتوانست اشك ندامت سنگدلان را جاري سازد. سكوت مرگبار تنديس عريان شهر را مي شنيدم. و تو سكوت دهشتناك گورستان شهر را مي شنيدي. هر دو به نداي خفتگان و ناله ي بيداران گوش فرا مي داديم و با يكديگر از عشق و خدا سخن مي گفتيم، بي آنكه توانسته باشيم دمي عاشقانه بنگريم. هيچ يك نمي توانست رازش را براي ديگري فاش كند درحالي كه هر دو مي دانستيم خداوند مهري در دلهايمان افكنده است. كوچك ترين اشاره مي توانست بهانه اي براي ستايش يكديگر باشد. هرگاه اراده مي كرديم دست هاي همديگر را لمس كنيم اما هرگز نتوانستيم طعم نوازش رستان را بچشيم. اين دو گرفتار، تنها مي توانستند يك تار مو از حريم بگذرند و به يكديگر بنگرند. اما در هر نگاه، گويي آتشي در درونشان ملتهب مي شد كه با همان آتش گناهشان را مي سوزاندند.. هيچ كس نمي تواند به ريسمان آفريدگار يكتا چنگ بزند جز اين كه عاشقانه زندگي كند. هيچ موجودي نمي تواند از عشق برتر باشد اما عشق به انسان برتري مي دهد. مِجمر عشق در هر معبدي مي سوزد، وگرنه معبد ويرانه مي شود. او قادر و فرزانه است. سرنوشت را با سرنوشت گره مي زند. هر كس عشق را انكار كند، وجود خويش را انكار كرده و به قلبش دروغ گفته است. اما هر كس عشقش را كتمان كند نوازش خالق را در شب هاي بي قراري احساس مي كند. كلمات به من آموختند چگونه در ميان پيكرهايي كه مي خزند عصيان كنم و بپاخيزم. بندگي به من آموخت انسان نيز مي تواند دل خدا را به دست آورد. براي همين است كه تصاحب قلب تو براي من چندان دشوار نبود. برخي درس عاشقي مي آموزند و كلماتش را حفظ مي كنند تا در چند پرده ي نمايشي، خود را بازيگر حرفه اي نشان دهند. آنها ابله اند! برخي مي پندارند صحنه ي عاشقي نمايش بندگي است. از اينرو مي كوشند تا بنده ي خوبي باشد، اما نمي دانند كه بردگي مي كنند. من سومين راه را برگزيده ام. عشق ورزي، آزادي را به من آموخت. اما چون آزاد شدم، ديوانه گشتم! مدت هاست به آينه نگاه نكرده بودم. اما چون ديشب در برابر آينه ايستادم، ديوانه اي آشفته حال به سراغم آمد. در آغاز او را نشناختم. بي درنگ خنديدم. اما او به حال من گريست. او را ديوانه ي مسكين خطاب كردم. او نيز مرا با همين لقب خطاب كرد. از من پرسيد: چه كسي تو را با كتاب آشنا كرد؟ به او گفتم: كسي مرا با كتاب آشنا نساخت. ياد ندارم چه كسي اولين كتاب و آخرين كتاب را به من معرفي كرد. ولي خوب مي دانم ، پيش از آنكه متولد شوم كتاب را مي شناختم. اما هنوز كتاب گمشده ام را پيدا نكرده ام. فلسفه، صبحانه ي من است. طنز، ناهار من و شامم را با يك كتاب عرفاني به پايان مي رسانم.پرسيد: چند بار جامه ي شيدايي را بر تن كردي؟نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم. سيبي كه در دستم بود با او نصف كردم و گفتم: من در بستر آرام شيفتگي بسر مي برم. براي همين ، جاودانه هستم. برگ دوم هيچ كس نمي تواند ما را از هم جدا كند. زيرا خداوند روحمان را با يكديگر گره زده است. هيچ كس بر ما حسد نمي برد. زيرا حسد در اقليم عشق معنايي ندارد. مگر خداپرستان بر سر خدا بر يكديگر حسد مي ورزند؟ ديگر، بُعد مسافت پيكرها مرا آزار نمي دهد. ديگر جدايي نمي تواند اشك هايمان را سرازير كند. خورشيد در شب نمي ميرد. خورشيد در اُفقي ديگر مي درخشد. امروز آواي روحت را شنيدم. از من خواستي تو را از آخرين نوشته هايم مطلع سازم. و اين درحالي است كه تو بي وقفه از همه ي مكنونات قلبم آگاه هستي. اين بزرگ ترين گناه من است. چه خوب مرا و گناهم را مي شناسي. چه خوب از آنچه مي خواهم بگويم و هنوز نگفته ام، آگاهي. اينك، به ديدارت آمدم. در كنار بالين ات نشستم و به چشم هاي خفته ات نگريستم. تصميم گرفتم موهاي سرت را نوازش كنم. اما روح بيدارت مانع شد و از من خواست با او به دوردست ها بروم. روحت مرا از ويرانه هاي تن گذراند و وارد شهرجويبارها شديم.درآنجا همه ي ارواح پاك به ديدن ما آمدند. آنجا بود كه دست هايت را لمس كردم و آزادانه محو تماشاي چشم هاي بيدار روحت گشتم. بي درنگ وارد يكي از زلال ترين جويبارها شدم. تو نيز پشت سرم آمدي و كنار من ايستادي. آب آرام، تا زانوهايمان را پوشانده بود. مرا غسل تعميد دادي. احساس كردم از همه ي گناهانم تهي گشتم. در آن موقع بود كه احساس شرم نمودم. در آن موقع بود كه به عريان شدنم واقف شدم. همچون كودكان گريستم. دلت به حال من سوخت. مرا با لبخندهايت پوشاندي. آنگاه به آرامش رسيدم! هرگاه آه عميقي مي كشيدم مرا بيشتر مي شناسي. زيرا آهاتِ من گوياي حال درونم هستند. تو مرا خوب مي شناسي. تو از همه ي مكنونات قلبم آگاهي. ديگر چيزي براي گفتن و آشكار ساختن در قلبم نمانده است. تو همه ي روزهاي گم شده ام را مي شناسي. تو همه ي رؤياهايم را شنيده اي. ديگر چيز تازه اي در من نخواهي يافت. زيرا همه ي كلماتم را شنيده اي. تو مرا بيش از من مي شناسي. دريغ نكن! از سكوت تو بيزارم. تو نيز چيزي بگو. دوست دارم بيش از پيش مرا به تماشاي عالم چشم ها فرا بخواني. دوست دارم هرچه زودتر اين جهان خاكي را ترك كنم تا به نيمه ي ديگرم بپيوندم. به همه ي رؤياها ايمان بياور. من و تو، تأويل رؤياهايمان را مي دانيم..در رؤيا مرا ديدي، جامه اي خاك آلود بر سر خويش كشيدم. آنگاه بر روي سرت خاك پاشيدم! اين رؤيا نشانگر چه چيزي مي تواند باشد؟كتمان يك راز، همچون زنده به گوركردن يا دفن كردن يك گنج گرانبهاست. پس، هر دو دچار يك حالت ناگوار هستيم. احمقانه نيست؟!مگر مي توان حكمت خدا را احمقانه و عبث تلقي كرد؟ اين سرنوشتي است كه خدا مقدر ساخته است. اين رؤيا مي تواند دربرگيرنده ي ناگوارترين اتفاقات باشد. اما مي توانيم همه ي رخدادهاي بد يُمن را در گورستان دنيايي دفن كنيم و در عالمي بسر ببريم كه ارواحمان در آنجا غرق شادي و سرور باشند. اي تك ستاره ي درخشان آسمان بي كران قلبم! چه بخواهي چه نخواهي، چه بخواهند چه نخواهند، روح من با روح تو پيوند خورده است. زيرا خدا چنين خواسته است. آينده براي من بسيار روشن است. من تو را در فردايي نزديك خواهم يافت. خواهم رفت و در آنجا به انتظار تو خواهم نشست. مرا از ياد ببر. اما روح تو همواره به ياد خواهد آورد. زيرا من منتظر تو هستم. خدا با ماست. او در كنار ماست. مگر دست هاي نوازشگرش را احساس نمي كني؟اي مظهر پاكي ها، اي تماشايي ترين چشم براي من، اي اولين و آخرين پناه روح من، روحم نيز بهترين پناه توست. تو تنها نيستي، تنها نخواهي ماند، من هميشه در كنار تو خواهم بود. و خداوند همواره با ماست. مرا در نماز عارفانه ات به خاطر بسپار. من تو را در نماز عاشقانه ام ياد خواهم كرد. قبله ي هر دو ما يكي است. خدا بسيار نزديك است. روز وصل بسيار نزديك است.در دفترم نوشتي: در هنگام شادي آرام بخند و در لحظات غم، آرام گريه كن. مبادا شادي محو شود و اندوه هوشيار گردد.مگر من با اظهار شادي، درون غمگينت را آزار مي دادم؟ مگر نمي دانستي روح من همواره با روح تو شادي كنان در حال پرواز بود؟ وآنگهي! چگونه جسم اسيرم مي توانست در كنار تو آرام بگريد؟ تنم هميشه مي گريست و روحم شادي مي كرد. زيرا روحم آزاد بود و هرگاه اراده مي كرد به ملاقات تو مي آمد. پس به من حق بده!در دفترم نوشتي: دوست هاي خوب همچون ستاره ها هستند، در هنگام جدايي نيز پا برجا در مكانشان مستقراند.آه! اي دوست خوب هميشه ي من. من اين جمله ي تو را به مثابه ي امضاي قراردادي مي دانم كه ميان روح من و تو در عالم غيب نوشته شده است. حق با توست. ما در مسند عشق سرجايمان هستيم. و اين نگاه هاي من و توست كه همچون دو ستاره به يكديگر نور مي بخشند و در سردترين گوشه اي از آسمان به هم نور و حرارت عشق معنوي مي دهند.درنگ كردم تا درباره ي حركاتت مطالعه كنم. تلاش كردم ، خواسته ها و اميال تو را تفسير كنم. چه كسي مي تواند عشق را به عشق بازگرداند؟ وحدت و پيوند ميان ارواح، مرا شيفته ي خود كرد. بودا مي گويد: افراد مختلف اند. هر كسي از راه خود به خدا نزديك مي شود. بعضي با يقين، برخي با انكار، گروهي با شك! و من با نردبان چشم هايت به خدا نزديك شده ام. با نگاه سراسيمه ات.. مي كوشم تا خدا را در نگاهت بيابم و نه در آنچه تو مي نگري! آنتوان سنت اگزوپري مي گويد: من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم. ولي خدايي كه قابل لمس باشد ديگر خدا نيست! عظمت و شگفتي حيرت آور را در كلام آنتوان احساس كن. جسم از من خواست دست هايت را لمس كنم اما روح مانع از اين كار شد. جسم از من خواست با لمس كردنت به خدا نزديك شوم. روح مانع از اين كار شد. و من تابع روح ام و نه اسير نفس.اينك به تو پناه ميبرم اى يار ديرينه. اى سمع و اى بصر من و اى فؤاد و احشاي من. اي عصيان. اى حوّاى درون من و اى نگاه پر شكّ و ريب من..اى زبان بى زبانى. اى جميل در پى جمال. اى روح سركش و اى لذّت شگرف و اى حسرت بي پايان .. اينك، فريادى از شوق، صبحى پر اميد و شبى يا شبهايى خوب وقلمى لبريز و دلى سرشار و عشقى پاك و نگاهى مهربان و دستى لطيف و خويشانى خويشاوندتر از گذشته و براى هميشه..اينك، دعايى بى كلام و اشكى زلال و لبخندى آرام و اجابتى بى چون و چرا..راه بود ولى دنيا نبود. كجا بودم؟ كجا پيدا شدم؟ من مردهام زنده. اما باز دارم مىميرم. چون دارم زندگى مىكنم! من يك مرده بودم. مردهاى عاصى ولي اكنون دوباره به زندگى بازگشته ام اما باز هم منتظرم. هستم تا دوباره بميرم. آيا دليلى براى زندگى كردن هست و آيا هيچ دليلى نيست براى زنده نبودن؟ من همهى دلايل زندگى را در زندگى آموختم. سالها بى هدف زندگى كردن و بدون زندگى، به سر كردن.. شما بگوييد، آيا مىشود با هيچ سير شد؟ از چه و از كه و از كجا و به كجا؟ ترس از عمق دريا و هراس از گم گشتگى و رها شدن و سرگردان ماندن در فضاى لايتناهى در بىكرانگى هستى و در تاريكترين گوشهاى از آسمان.هوا سرد است. زمستان با من و تو غريبى مىكند. تصميم سرد است. و اينجا دركنار من، تصميم است كه آهسته آهسته مىميرد. آهسته بخوان. آهستهتر. چهرهها با تو غريبند. آهستهتر بباران اين اشگهاى ناتمام مانده را شمردن ستارگان كارى است بيهوده. يك ستاره كافى است. چشم تا كار مىكرد، مرز بود، پاسبان بود. راهى سخت و دشوار، روحى مسافر، تنى افسرده، در كويرستان تنهايى. در اين بازار تاريك.. يكى تسبيح مىفروشد، ديگرى شمشير. يكى عارفانه مىرقصد، ديگرى مستانه مىخندد. پير مردى در كنار معبد، تابوت مىفروشد.. من نيز مىفروشم، آهاى.. قلمى پير... گاهى مىخندم. گاه در سكوت مردّد مىمانم. با قيل و قال عاشقان دشت در دشت بىعاشقان. پيوسته غربت در خون ما جارى است.اى جرعههاى تمام ناشدنى! من كلامم را در خون نمىجويم. اين تشنگى، گلويم را سخت مىفشارد. صداى پاى دوست، چه شنيدنى است. چه مىتوان كرد؟ چگونه مىتوان شد؟ چگونه بايد ديد و سخن گفت و نهراسيد؟ من آنچه را در خويش مىبينم و حس مىكنم، چيزى جز آيندهى موهوم خود من نيست. هيچ وقت نتوانستم كاملاً با خودم مأنوس شوم يا با حيات سازگار باشم. هرگاه به تماشاى خويش مي نشينم ، خودم را در چارچوب آينه محبوس مىيابم. امشب خواستم دربارهى ماه سخن بگويم. داستان ماه يك داستان غم انگيز است. تنها ماه است كه چهرهى واقعى دارد. چهرهى ماه هميشه يكى است و اين درد و رنج وسرگذشت غمانگيز ماه است كه به صورت سياهى بر چهرهاش قرار مىگيرد و نقش مىبندد. تغيير چهرهى او اثراتى از داستان رنج آور تاريخ زمين است. تاريخ يعنى تاريخ ما انسانهاى رانده شده.. من مىتوانم حكايتهاى ماه دربارهى نياكانمان را بشنوم. از اين داستانها لذّتمىبرم و با آن بالى از تجربيات كسب مىكنم. امشب دوباره احساس مىكنم، مردهام. تنديسى هستم كه سالها بى حركت ماندهام و در آتش تنهايى، بى چون و چرامىسوزم و مىسازم و ديگر هيچ!آيا واقعاً من هستم؟ اگر نيستم، پس اين جريان كه در وجودم حس مىكنم، اثر چيست؟ شايد هم مىدانم ولى از خويشتن خويش شرم دارم يا مىهراسم. آنچه مىدانم، مىنويسم و آنچه مىنويسم بى معناترين معانى و نامفهومترين مفاهيم را در خود تداعى مىكند كه خود من هم چيزى از آن نمىفهمم! تنها اين را مىدانم كه در درون من شعلهاى مىسوزد.اينك فريادى كه نمىدانم از كجا است را مىشنوم. آينهى شكسته را بر مىدارم و بهآن خيره مىشوم. او مرا مىخواند. بايد بروم... آيا آنهايى كه مردهاند بايد از ياد بروند؟ آيا زمان تنها به زندهها تعلّق دارد؟ كلمهى آغاز آسان به نظر مىرسد. اما هرگاه خواستم خودم را با اين كلمه وفق دهم، نتوانستم. انسان خيلى آسان مىتواند از خواب بيدار شود و تصميم بگيرد كه بيانديشد ازنخست زاده شده و آنچه در ذهنش خطور مىكند، بيرون بياندازد. آموختم كه تا آخرين لحظهى عمر، زندگى بايد كرد و اين درحالي است كه براى فرا رسيدن تب و تاب مرگ لحظه شمارى مىكنم. مدتها است خنده را فراموش كردهام درحالى كه اصول گريستن را نيز نمىدانم. اين جملهاى بود كه ناخود آگاه از دهانم بيرون آمد. ترس من از مرگ نيست. از اين مىترسم كه بميرم و در وادى دهشتناك سرگردان بمانم. اين سرنوشت من است و هيچ كسى نمىتواند سرنوشت خود را تغيير دهد مگر آن كه خود بخواهد. تنها يك چيز مىتواند ما را از اين وادى مهلك نجات دهد. يك چيز كه متضمّن هزار و يك چيز ديگر. بى آنكه منتظر پاسخى يا سخنى باشم ناگهان تصميم گرفتم تا آمادهى هرگونهى پاسخى باشم. من در همه جا حضور دارم. چشمهايم را بستم و خودم را ديدم. سايهى يأس پشتسرم بود. تصميم گرفتم آن سايه را محو كنم. چشمهايم را دوباره گشوده و به زندگىخود ادامه دادم. نتوانستند تنهايى را از من بگيرند و نيرويم را متزلزل كنند و فكرم را پريشان سازند و به درونم راه يابد.هميشه تلاش مي كردم كارهايي را انجام دهم كه ديگران انجام نمي دادند. نه اينكه نمي توانستند انجامش دهند، بلكه به انجام اين كارها عادت نداشتند.اين نخستين سنت شكني من نبود ، زيرا عادت داشتم اسرار زندگي ام را هر روز ورق بزنم و براي به يادآوردن، به دامن هوس مي افتاد درحالي كه بر اين باور بودم كه ديگران اين كار را براي از ياد بردن و فراموش كردن انجام مي دهند. شيرين ترين لحظات را به ياد مي آوردم، سپس با صدايي بلند مي خنديدم و لذت هايم را مورد تمسخر قرار مي دادم و به زمين و زمان ناسزا مي گفتم. نخستين آشنايي، مرا را به وجد آورد و در اولين جدايي دچار تب شديدي شدم. نخستين كتاب، مرا به وحشت انداخت . درحالي كه نخستين قلم، مرا را انيس ورق پاره ها كرد. و چون با اولين سئوال روبرو شدم در برابر آينه اي ايستادم و پرسيدم: تو كيستي؟ سالها ست كه غربت در درونم نفس مي كشد و خدايي را مي پرستم كه با من عشق بازي مي كند، اما هنوز به پاسخ سئوالم نرسيده ام. باران در دشت حيرت انگيز مي باريد، از طهارت حسي به طهارت روح رسيدم و به وسيله ي عشق زميني توانستم شيدا را بيابم و چون او را يافتم ، نامش را صدا زدم. جرعه اي از جام نوشيدم سپس تا ابد تشنه ماندم! و در واپسين نگاه و در بالاترين مقام تجلي و به كمك فرشتگان بالدار ، پرده ي اسرار را كنار زدم. اگرچه زبان يكديگر را مي فهميدند اما هر يك در جاده اي گام بر مي داشت كه يك روز از خواب بيدار شدم و نيمه گمشده ام را نيافتم، به كتاب ها رجوع كردم شايد اثري از او بيابم. از آن روز به بعد نسبت به خواب نفرت پيدا كردم اما وزوز سكوت در نيمه هاي شب، گوش هايم را آزار مي داد. همه ي دوستان و آشنايان را در يكجا جمع نمودم .. ولي باز هم احساس تنهايي مي كردم. و چون تنهاتر از هميشه شدم به ياد همه آنها افتادم. همه نقاب داشتند. من نقاب هايشان را مي شناختم. مي پنداشتم نيمه گمشده ام در پس يكي از آن نقاب ها مخفي شده است. اما چون خواستم او را بيابم و نقاب ها را بردارم، بر چهره ام نقاب زدم و خود صاحب نقاب شدم. همه به من خنديدند. منتظر بودم يكي از آن خنده ها به گريه مبدل شود تا بفهمم خود او است. ناگهان همه آنها درنگ كردند و خنده شان به گريه مسخره آميزي درآمد. گريه ي آنها نيز مانند خنده هايشان يك نوع نقاب بود! سال ها است با من هيچ سخني نگفته است. و چون آخرين روز فرا رسيد، به من چشم دوخت. هميشه او را با چشم هايم دنبال مي كردم، اما چون چشمم بر چشم او افتاد، ديگر او را نديدم! آنان كه مي نگرند اما نمي بينند.. و آنان كه عاشقانه مي نگرند .. هر دو نيازمندند. چشم، پنجره ي دل است. من چشم هايي را دوست مي دارم كه با من سخن مي گويند. بعضي اوقات فقط بايد تماشا كرد و چيزي نبايد گفت. به راستي كه زيباترين و ماندگارترين نگاه ها، آن است كه چون عاشقانه مي نمايند چيزي نمي گويند و چون از هم دور مي شوند مي فهمند كه پر معناترين مفاهيم و احساسات بشر را به دست آورده بودند.هزار سال از عمرم مي گذرد اما هنوز هم يك مبتدي هستم. باورنكردني ترين قصه ها نزد من باور كردني هستند. من گنه كار به دنيا آمدم اما بي گناه از دنيا مي روم! انسان موجود تكامل نيافته اي است. چون به نيمه گمشده ي خود برسد مي تواند از نردبان كمال بالا برود. آري! نخستين نگاه، سرنوشت انسان را رقم مي زند. اگرچه او از همان نگاه نخست از سرنوشت خويش آگاه مي شود. من زندانبان خويش بودم و او گورستان سايه ها بود. چون بوي غم پيچيد آرزو به فرياد آمد و سرگرداني شكل گرفت، سايه ها با من و ما خنديدند. از سياست سخن مي گفتيم اما قلبم هيچ نمي فهميد. رياكاران و جباران با آنان دست مي دادند و در كنار ما به آنها ناسزا مي گفتند! اين چه رازي است كه در ميان عاقلان ديوانه بودم. ديوانگان مرا از شهر راندند، مرا عاقل ناميدند! خواستم به نقطه اي برسم. شايد همان چيزي است كه ميان من و او و همه ي ما نقطه ي مشتركي باشد. خواستم سخنم را با مقدس ترين كلمه پايان دهم تا همه ي كلمات درونم را مقدس جلوه دهم. خواستم از نعبيري استفاده كنم كه شايسته ي همه ي وجودم باشد. اما در آخرين تصميم خواسته هايم را كنار گذاشتم و مشتاقانه به ديدن او آمدم، بي آن كه كلمه اي گفته باشم.. در تمام فصل هاي زندگي سوار بر مركب هايي كه غريبه ها ساخته بودند، در حال جستجو بودم.از من خواست چشم هايم را ببندم و در جنگلي از اوهام قدم بزنم. لبخندم را به او بخشيدم و او در آن سكوت ژرف، در اعماق آن جنگل تاريك، اشك درخشاني به من بخشيد.در جنگل اوهام براي لحظه اي ايستادم و در برابر آتشي كه بر من تجلي شده بود، به نيايش پرداختم:به نام تو اى بخشندهى بى منّت اى كه با همه، خويشى خويشتندارى مرا بر من بيافزا تو خود، راز بزرگ جانى تو خود، شكوه كلام فارقليط امينى اينك تو را خواهم ستود اينك خويشتن را خواهم يافت اى كه از همه كس پنهان ترى در تجلّى انوارت، تو را خواهم جست، خواهم يافت در ذرّه ذرّه وجود من، نيستى را هست خواهم كرد هستى را دو چندان خواهم ساخت. همهى ما جويندهايم همهى ما رانده شدهايم همهى ما به زندگى محكوميم همهى ما تشنه و گرسنهايم همهى ما به تو وابستهايم بى تو ما، گمگشتهايم با تو اما، سرگشتهايم بى تو صفريم. با تو اما، عدد مىشويم هر چه باشيم، با تو پوياتريم. بي تو، من نيستم بي من، تو نيستي بيا، ما باشيم! با هم .. اما در يك هماهنگي واقعي اين تو و اين من پس او كجا است؟ ناگهان صدايى شنيدم كه مىگفت: گوش فرا دهيد! با شما هستم اى بازماندگان گوش فرا دهيد! با شما هستم اى جويندگان گوش فرا دهيد! با شما هستم اى رانده شدگان آنك، گامهاى آخرين انسان را بشنويد او فراز آمده است درهاى بسته را بگشائيد، او فراز آمده است. همه چيز پايان خواهد يافت مرگ حتمى است جاودانه مردن، مردن نيز هنرى است به درون مقدّس رهنمون شويد در صور خويش بايد دميد اما چه كسى را خواهيد ستود؟ اينجا كسى نيست خبرى يا چيز ديگرى نيست جز او چه كسى هست؟ جز او چه كسى را خواهيد ستود؟ و چون نيمهى گمشدهام را شناختم بى درنگ گفتم: نور و نار نَى و ناى جادهاى ناهموار هموارم كن چشمان من به درون اعماق شب و جنگل راه ندارد همه جا تاريك است در ميان تاريكى و روشنايى فاصلهاى هست در هستى درون پلي بايد ساخت بنگريد به فزونى شهوت ها آرامش آنان ابدى نيست جادهاى است باريك مىپيچد اكنون صد گونه شكل ليك، جهت پيدا است كوهها چه قشنگ جاده، چه باريك بگو با من: سفرٌ اِلى الحقّ است اين يا سعىاى ديگر ؟ بى قلّه آيا، مىتوان گفت به كوه، كوه؟ بى قلّه آيا، فتح كوه معنا دارد يا كه بى كوه، قلّه هم جايى دارد؟ آيا ارزش فاقد معنا است؟ پس با هم بگوييم: سلام اى فتح مقدّس! فصلى براى گفتن و جهانى براى شنيدن باغى براى ديدن و گلى براى بوييدن فصلى خوب، تماشا كن شب هنگام شعورم دو چندان شد در روزهاى خوب جوانى صدا مىزدم دلهاى خفته را دل زنده است دل معناى بهار دل معناى تپش دل زندهى هميشهى تاريخ دل نغمهى زلال حقيقت تپنده است حتى اگر بهار نباشد، پرنده است زنده ياد گفت آن باده نوش كوثر حق پير مراد گفت: عاشق اگر شديد، جاويديد با دل اگر هميشه بمانيد، تابندهايد، خورشيديد دل زنده است دل چون پرنده است حتى اگر مرگ بيايد سراغمان اين جارى زلال در جويبار خاطره هايى كه مانده است آرى! رونده است دل، آن پرندهاى است كه مىخواند ما مىرويم اما او تا هميشه تاريخ مىماند چونان كه مرگ پايان عشق نيست پايان دل نيز نخواهد بود. من از فراسوى بنفشهها مىآيم با يك كتاب در دست و هزاران هزار سؤال معبدى ديدم تاريك چگونه سقف مىسازى و ديوار غم آلود خانه ات ويران است؟ پنجره را بگشا آرزوهاى دست نيافتنى را به اميد وصل بسپار كتابى بردار واژهاى پيدا كن ساده باش ولى هوشيار مرگ عروسكها را هميشه به ياد آر همنشين خاطرهها باش عشق را باور كن سجدهها را درياب از زمان سرد و خاموش من بستر فراموشى را رها كن پرستش كن آن چنان كه مىخواهى و هرگز به ربّ الانواع اعتماد نكن! چرا سقفها كوتاهند؟ در باغ درون تو سيسنبر بايد كاشت چراغ معبد خاموش است عشق بايد اينچنين اما، زندگى بايد كرد زندگى اسارت نيست هنگامى كه سلاح و قلم بر زمين مىگذاريم زندگى، ننگمان را مىيابد.. بُدُّوحا! چرا پنهانى؟ بدگونياى ما شوم نيست بدگونياى ما خوب است اى پرى وش هميشه غايب اى پرى افساى افسونگر اى نگهبان قلعههاى تمام قصّهها اى كه براى تو اين آدمها، همه دروغند و فريب اگر سخن با من و ما دارى سخن از پريونى ما كن بدّوحا! بدّوحاى هميشه غايب هميشه پنهان پيغامى نيست؟ خبرى نيست؟ كو آن كس كه فارج اين همه درد انتظار باشد؟ خبرى كو؟ خبر از بازماندگان نىچه به دستان غمين آى بدّوحاى نازنين رها كردى مرا به هامال به دست باد به دست دهدار بدگونياى پوشال بدّوحاى نازنين تفسير اين راز نهفته نه تو دانستى نه من در فرو ريختن برگها رازى است در مرگ رازى است در تولد آيا، تو بگو، رازى هست؟ اينك از زخم عميق خويش از تنديس غصّهها و از دل آشفتهى تو سؤال مىكنم: هيچ كس آيا بى واژه نيست؟ اى دار كهنهى عشّاق! به چند فروختهاى تن سوختهى حلاج را؟ اى نالهى شمع و اى تنهاتر از هميشه چرا با اَغيار سخن گفتى؟ چرا امشب، همهى اسرار فاش هستند؟ چرا ما غافل و مستانه، نمىدانيم، نمىدانم چرا خوابيم؟ در زمستان سرد من نه تو از سرما خواهى مرد و نه من دريچهاى به سوى فردا جاويديم در خاك پاك و سرد تن ساقههاى گرم را، آرى! بيا تا حكايتهاى ديرين را در پلكان آرزوها زير باران نوشيديم نوش داروى افسانه ها و نگاهى به فردا به منزلگاه انسان اى فرزند عصيان ايمان را به تصوير خواهيم كشيد! آخرين برگ از من خواستي آخرين نوشته هايم را به تو بدهم. آيا مي خواهي از چيزي آگاه شوي كه سومين خط منظور شمس باشد؟ به ياد سخن نيچه افتادم كه مي گويد: وقتي براي حل كردن مسأله دو راه موجود باشد، من هميشه به راه سوم متوسل مي شوم.من هم سومين نگاه عاشقانه را انتخاب كردم. من هم تو را برگزيدم. زيرا مي دانم كه براي رسيدن به تو در عالم خاكي هيچ راهي جز نوشتن ندارم.. نمي خواهم به شرح حال قربانيان تاريخ بپردازم. نمي خواهم قصه ي زبوني ها كنم. آينده ي من با سرنوشت حلاج رقم خورده است. روزي غرق در شكيات بودم كه ناگهان يك مرد سالك مرا نجات داد و بر شكياتم افزود! در جزيره ي تنهايي با يك مرد اندلسي آشنا شدم. او مرا با دوشيزه اي ايراني آشنا كرد. نه شكيات من زاده ي اوهام بود و نه اوهام من منجر به شكيات گرديد. اين دو با هم در درون من زاده شده اند. همسان اند، هم آوازند.. بارها تصميم گرفتم هجرت كنم. يك بار با كوله باري از خاطرات غبار آلود كودكي از كوه مرزي سرازير شدم و به كشف وطن گمشده و سرزمين فراموش نشده ام پرداختم. آنجا نيز به ياد بودم. آنجا نيز در ميان دو حرم اخلاص و ايثار چشم هاي دوست داشتني ات را مي ديدم. من و تو غريبان اين جهانيم. اي كاش مي توانستم دست هايت را بگيرم و تو را و خودم را از اين بركه ي فاني نجات دهم. اي روح نا آرام و منتظر! مرا بگو چگونه؟ چه كسي مرا باور خواهد داشت؟ وصف حال من بسيار دشوار است. چگونه مي توانم تو را در هنگام نيايش شبانه ات نوازش كنم. دست هايت را بر روي سينه ام بگذار و صداي خس خس خستگي هاي ديرينه اش را گوش كن. هزاران نگاه، هزاران چشم بر من و تو دوخته شده است. يك اشتباه كوچك كافي است. پس چگونه تو را فرابخوانم؟ چگونه مي توانم آزادانه با تو همسخن شوم؟ شايد براي همين است كه به قلم و به نوشتن پناه بردم. تو نيز بنويس.. دوست دارم روزي در كنار مزار آن عالم رباني بايستيم و از ميان سنگ مزار خفتگان قدم بزنيم و همه ي آنها را بيدار كنيم. به يادآور! تا به حال چند بار از تو خواستم به آن مزار دل انگيز برويم. اما هر بار بهانه آوردي و عُذري تراشيدي. دوست دارم روزي تو را به گنجينه ي بسيار كوچك اما مملو از كتاب ها و خاطراتم ببرم. آنجا محل معراج شبانه ي من با توست. در يكي از شب ها، در آن اتاق شيرواني محقر و كوچك در ميان انبوهي ورق پاره غرق نوشتن بودم. ناگهان دست هاي باريك اما گرم و دوست داشتني ات را بر روي شانه هايم حس كردم. نمي خواستم از خواب بيدار شوم. مبادا عزيزترين لحظات را از دست دهم. آن شب، لذت بخش ترين تأويل يك رؤيا را به تحرير درآوردم. مردي درِ خانه ي بايزيد بسطام را زد. بايزيد گفت: كه را مي طلبي؟ مرد گفت: بايزيد را. گفت: بيچاره بايزيد! سي سال است كه من بايزيد را مي طلبم اما نام و نشان او را نمي يابم! وقتي كه تو را از دست دادم به پيامبري خويشتن خويش رسيدم. ببين! جدايي با انسان چه ها مي كند. ببين! چگونه انسان عاصي را به مقام پيامبري خويش مي رساند. هرگز راضي نبودم. و تو از اين خصلتم نيز راضي نبودي.از من مي خواهي انساني مطيع و رام باشم. تنديسي كه قدرت انتقاد از هيچ چيز نداشته باشد. مگر نمي دانستي كه بزرگ ترين عيب و نقص من، بي نقاب بودنم بود؟ من بي نقاب به دنيا آمدم. بي نقاب زندگي مي كنم. بي نقاب عاشق مي شوم. و بي نقاب خواهم مرد. اگر بي نقابي يك پيامبر سرگردان گناه تلقي مي شود . پس تو نيز خدايي كن و گناه مرا ببخش! من به تو ايمان دارم. من تو را باور دارم. مي دانم چقدر بخشنده و مهربان هستي. تو همه را بخشيدي.. تو حتي آن پرنده ي سنگ دل مهاجر كه جفتش را در لانه اش تنها گذاشت و رفت را بخشيدي. تو همه ي جغدهاي شوم، كلاغان سياه، روباهان مكار، گرگ هاي وحشي، خوك هاس پليد، بوزينه هاي متملق را بخشيدي. مگر خداوند از انسان چيز بيشتري مي خواهد؟ من نيز بخشش را از تو آموختم. و مي دانم پس از خواندن اين نوشته ها، مرا خواهي بخشيد. يك روز از تو بيزار شدم! البته مي دانستم كه تو مستحق چنين عقوبت ها نيستي. گاهي برخي حالات تنفر آميز بر من مستولي مي شود. گاهي نمي انديشم و همه ي استعدادها را در خودم مي كُشم. گاهي ناخواسته پيكرم را به سوي تو مي كشانم. از سقف اتاقت بيزار مي شوم، از ميز مطالعه ات، از جامه ي سياهت، از آثار خستگي و از ناله هايت، از پيكر تكيده و رنجورت، از غُرغُر زدن هايت.. اما ناگهان به خودم مي گويم: آخر به تو چه ربطي دارد؟ چرا تو؟ چرا او؟ يك روز كنار در ايستادم. نگاه پر معنا انداختم آنگاه با حسرت سرم را از شرم پايين افكندم. گويي همه ي افكار درونم را خوانده بودي. در كلامت طعم تازه اي يافتم. دست هايت كار مي كرد و چيزي مي نوشت. مي خواستم بيزاري ام را بيان كنم و قلمت را از دستت بگيرم و آن را بشكنم و فرياد برآورم: چرا از پيش من رفتي؟ چرا مرا تنها گذاشتي؟ ..... ... ـ ديگر ناليدن بس است! چرا نمي توانم مثل همه ي مردها زندگي معمولي داشته باشم؟ چرا نبايد سر وقت بخوابم؟ ننويسم؟ چه كسي مرا مجبور به نوشتن مي كند؟ چه سؤال خطرناكي؟.. حرف زدن.. حرف نزدن نوشتن.. ننوشتن ناليدن.. خاموش ماندن زندگي، مرا آزار مي دهد. حكومت ستم مرا آزار مي دهد. نفاق بر همه جا مسلط است. اگر به عشق پناه نبرم، پس به چه چيز بايد پناه برد؟ تو تنهايي و درد تنهايي مرا درك مي كني اما غرور به تو اجازه نمي دهد كه بگويي: حق با توست! تو صداقت مرا مي شناسي. تو همه ي نوشته هايم را پيش از آن كه متولد بشوند خوانده اي. تو عشق و نفرت و شيدايي و بيزاري ام را كه محموعه اي از ضدهاست مي شناسي. تو مي داني چگونه در ميان ضدها نفس مي كشم. اي كاش احمق بودم و چيزي را درك نمي كردم. اي كاش تو را نيز نمي شناختم. هر دو ما زنداني هستيم. من زنداني چه بايد كردهايم و تو زنداني كرده هايت هستي. اما هيچ يك از ما پشيمان نيستيم. يك روز از تو بيزر شدم! زيرا جلوي طغيان روح ات را مي گيري. كافي است قلم را برداري و شروع به نوشتن شبانه كني. از مرگ آغاز كن تا به تولد برسي. اشتباه اكثر انسان ها اين است كه از تولد و زندگي آغاز مي كنند تا به مرگ برسند. چقدر زندگي را كوچك و حقير كرده ايم. اي كاش مي توانستم بسياري از آيات را حذف كنم. كفر اگر نباشد، از واژه هايي چون غُلمان و آبگينه هاي بلور و دستبندهاي نقره و حرير و... بيزارم. آن كه خدا را شناخته است نياز به آيات توصيف گر بهشت و جهنم نيست. من نمي خواهم حيوان ناطق باشم. خداي من همه ي جهان هستي را در بر گرفته است. من او را به خوبي و آساني حس مي كنم و مي بينم. عطر دلاويزش را در همه جا مي شنوم. او تو را به من معرفي كرد. او مرا به تو معرفي كرد. او تو را از من دور كرد. پس او حكيم است! او به من وعده داد.. ـ سپاسگذارم! اي كاش مي توانستم آنقدر به تو نزديك شوم تا همه ي خوبي ها و مهرباني هاي عطرآگين ات را استشمام كنم. اما.. خوب مي دانم و باور دارم كه روزي خواهد آمد، دست هايت را خواهم فشرد تا باهم به ديدار خالق خوبي ها بشتابيم و پرواز كنيم.. ـ ديگر ناليدن بس است! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:33 توسط حیدر شجاعی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقديم به همه آنان كه مرا نمي شناسند.. و به آنان كه قدرشان را نمي دانم، چرا كه براي خواندن اين كتاب وقت تلف مي كنند. هدفم از نوشتن ، ساختن پلي براي ارتباط با شماست. پس چون كتابم را به پايان رسانديد، مرا خواهيد يافت كه در آن سوي پل ايستاده ام و دارم به شما مي نگرم.. دست هايم را بگيريد .. زيرا من بيش از همه شما، نيازمندم! آنان كه با سايه شان حرف مي زنند. و آنان كه سايه شان را نقاشي مي كنند و به آنان كه سايه شان را مي فروشند.. زيرا سايه خود فروختن ، بهتر از سايه خود را فراموش كردن يا نشناختن است! اين كتاب، حاوی مجموعهای از حالتهايی بسيار ساده است. هر كس میتواند آنها را تجربه كند. بر خلاف بعضی سرگذشت ها كه از آنچه غير ممكن است، ممكن میسازند، دراينجا، ممكنها نيز غير ممكن تلقّی میشوند. زمان وقوع اين رؤياها به گذشته برنمي گردد، گويي دو قاعده ی زمان و مكان از ذهن انسان ساقط شده است. من قصد ندارم با اين نوشته ها، اسباب سرگرمی شما را فراهم سازم. بدون شك، درعرصه ی يقين و ناباوری، آنچه انتظارش را میكشيم، حقيقتى است كه در چشم ما نشسته و برپيشانی يكايك ما ترسيم شده است. در صحّت و سقم تمام رؤياها ترديد نكنيد، ولی در واقعياتشان، چرا! اي كاش میتوانستم مانند ديگران به راحتي به شرح حال كسي غير از خود بپردازم. خواستم شما را به تصوير بكشم، اما با سايه ی خويش روبرو شدم. خواستم با كسی جز خود سخن بگويم اما چون قلم به دست گرفتم، با خويش سخن گفتم! اما ، اين هدف كتاب و غايت اصلی قلم من نبود، بلكه اين مشكل خود نويسنده است. گرچه سعی كردم روند اتفاقات ذهنی را واقعی نشان دهم اما شوق پرواز، چنان عنان اختيار را از من گرفت تا اين كه در ميانه ی راه، تعادل قلم را به كلّی از دست دادم. در واپسين لحظات با دری بسته مواجه شدم درحالی که كليدی براي گشودن آن در دست نداشتم. اكثر سرگذشت ها پايانی دارند. اما روح من كه همواره دستخوش تحولات آنی است. هنوز پايانی براى تجارب پندارهايم نيافته است. اين همان سايهای است كه با چشم پرستش گر، آن هم در نخستين نگاه، حسّ كنجكاوی مرا برانگيخت و مايه ی عشق هراسانگيز من شد. تا بدين مقصود، همه ی عرصههای زندگی را از حالتهای تكراری و عقايد جبری در اين پيكر جسمانی باآزمايشها و رياضتهايی سخت، از نگاه يك عاشق خاموش، تهی گردانم. او به من كمك كرد تا زيبايیها را تقديس كنم. و من در عوض به او كمك كردم تاگناهان پيشينش، رفته رفته مضمحل شوند. مناظرات من با سايه، تصويری ژرف و ستايشی از پندارها را جانشين هرگونه هراسی از مرگ كرد. از قوانين قصه نويسی چيزي سر در نمیآورم و قيد و بندهايش را تحمّل نمیكنم. يك اتفاق بسيار ساده كافی است تا ما را به ياد مرگ و زندگی بياندازد. انسان تا مرگ خود را باور نكند، نمیتواند زندگی را آنچنان كه بايد باشد، تجربه كند. وقتی كه پير میشويم، كودكی و همه ی فرصتهای از دست رفته دوران جوانی را به ياد میآوريم. و نيز انتظاری كه جز مرگ، چيز ديگری نمیتواند آن را به سرانجام برساند. اما مرگ پايان همه چيز نخواهد بود. آدمی، اگرچه قادر است خود را در پس نقابهای رنگين مخفى سازد، اما در واپسين لحظات مجبور است خود را آشكار نمايد. ما با حالات خويش مأنوسيم. ما دنيا ديدهايم ، ليكن دنيا دار نيستيم. چرا كه دنيا مال همه است ومال هيچ كس نيست. آري! ما فقط مالك حالات خويش هستيم وبس. بسيار آسان میتوانيم حالتهای مناسبی را به دست آوريم و شخصيتهای ذهنی مان را در آن به بازی بگيريم و با بررسي اين حالات، به ژرفترين افكار دست يابيم. البته اين يك آغاز است، برای زندگى كردن.. من هم مثل شما اين زندگی را باور دارم و مي دانم برای ادامه ی زندگی تنها دو راه پيش رو دارم: يا تسليم شوم و بگذارم واقعيات، شخصيت مرا سامان دهد. يا در برابر جهتها قد علم كنم و جهت تازهای در انديشهام بيافرينم. مقدمه را كوتاه كنم تا شما را هرچه زودتر به سرزمين نياكانم ببرم و از اسراركتيبه ی غار كوه مقدّس آن آگاهتان كنم. شما مختاريد هر طور كه دلتان میخواهد، راهتان را انتخاب كنيد. اما كيست كه در طی زندگانی خود، چند بار در راهی كه میرفته، نلغزيده باشد؟ زندگى بسيار ساده و كوچك ومحدود است. اما خنده ی وسوسهانگيز زندگی، شك مرا دو چندان میكند و برهمين اصل بارها تلاش كردم به زندگیام وسعتی دهم و در كاوشهای روان شناختی خود، بهشخصيتم تكامل بخشم. اما... آنچه انسان را در انسان بودنش به ترديد دچار مي كند، جهان امروز است كه در بی عدالتی به سر میبرد و انسانهای متوحش و قديمی را به خنده وا میدارد! انسانی كه از جنگ متنفر است اما برای به دست آوردن صلح، انسانهای ديگر را قتل عام میكند. ومتأسفانه قربانيان اينگونه حوادث شوم، انسانهای بی گناه و بی تقصيرند. آري! و من در چنين شب هولناكي به ياد همه ی مصيبتها افتادم. اما يكه و تنها! اي كاش مي توانستيد مرا در نوشتن ياری دهيد؟ زيرا انجام چنينمأموريت سنگينی، كار آسانی نخواهد بود. خانه ي دل انسان مانند آسمان پر ستاره، پنجرههاي بي شماري دارد. انساني كه چشم ميگشايد و ميانديشد و نشانهها را ميبيند، آنگاه با جان و دل ميكوشد در پس هر حقيقتي، بر هراسش غلبه كند. باور بداريد كه راه براي او آسان نخواهد بود. من در چنين شب هولناكي به ياد شما افتادم و در خلوت خويش با خود سخن گفتم. شوري در درون خويش احساس ميكردم كه مرا بر ميانگيخت تا چيزي بنويسم. در اندرونم غوغايي بر پا بود كه مرا بر ميانگيخت تا فرياد برآورم! در همين حال سايهي شبحي را ديدم كه در مِزمار ميدميد و پرده ي گوشم را به لرزش در ميآورد. ناگهان خنديد و گفت: بشنو! و آنچه را ميشنوي بنويس. در هيچستانِ درون ، چيز تازهاي نخواهي يافت. اينجا تنها محل يادآوري است و همه ي ما براي به ياد آوردن، كنارهم جمع شدهايم. اگر درد هجر داري، ياكه مشتاقي، اگر تنهايي، يا نالاني، اگر سالكي يا معزولي، ميتواني امشب ميهمان من باشي، تا با هم يك فصل از زندگي را مرور كنيم. شايد وسيله اي باشد تا تو نيز بتواني خويشتن را از گمگشتگي برهاني. آري! در هيچستانِ درون، غمنامهي ناخواندهاي است كه هر دم مي گويد: در وراي نيستي، چيزي است. آيا اين براي تو كافي نيست؟ شمع ، در فاش كردن راز شب زندهداران آب شد. پروانه در آتش شمع بسوخت. گُل مدّعي راه بود، به زودي پژمرد. بلبل با ناز و عشوه ، پرواز كردن را از شاهين آموخت، اما سقوط كرد و جان سپرد. و شاهين چون در آسمان، گِردِ نقطه ي پرگار چرخيد، هرگز اوج نگرفت و به مقصود نرسيد. اما در اين شاهكار خلقت، انسان از هفت وادي گذشت و از كوير تنِ خويش به معراج رفت و از هفت گنبدِ افلاك نيز عبور كرد و چون به سيمرغ رسيد، بال و پرش بسوخت. اما اين سوختن وسيله اي براي شناخت خويشتن خويش شد. در غار كوه مقدّس سرزمين نياكانم، كتيبهاي است كه اين جملات بر روي آن حك شده است: در هيچستانِ تن، هيچ بود. اما هيچ، همه چيز بود. بودن يا نبودن مهم نيست، چگونه بودن مهم است. بسيار دانستن مهم نيست، خوب فهميدن اصل است. خواستم چهارمين جمله را با دستهايم حك كنم اما هر چه مينوشتم، محو ميشد! آوايي را شنيدم كه مي گفت: به دنبال قلمي باش كه همواره در پي كمال مطلق باشد؛ زيباتر از جمال، جاويدتر از خلود، نيرومندتر از قدرت، بهتر از خوبي، پاكتر از پاكي، عاشقانهتر از عشق، بلندتر از علوّ، كاملتر از كمال، مقدّستر از تقدّس و مطلقتر از هر چه مطلق. روزي كه خداوند انسان را آفريد، نيمي از روحش را در درون او و نيم ديگر را در درون قلم دميد. روح خداوند در درون همه است. اما براي برخي در درونشان خفته است، بيدارش بايد كرد. شايد هم روح برخي در درونشان مرده باشد، اِحيايش بايد كرد. و اگر براي بعضي در درونشان پنهان است، جستجويش بايد كرد. اما من روحم را در درون قلم يافتم و آن را به صورت كلمات، متجلّي ساختم و هنوز خدا را جستجو ميكنم! از شب پرسيدم: چرا در اندوه بسر ميبري؟ چه مي توانم كرد تا غم و اندوه از تو زدوده گردد؟ از ماه پرسيدم: چه كنم تا كه غصه ي تنهايي تو بسر آيد؟ از باد پرسيدم: نقش من چيست؟ شب و ماه پاسخ مرا ندادند اما باد بي درنگ گفت: خواهم وزيد و صفحات دفتر خاطرات نياكانت را ورق خواهم زد تا نانوشتنيها را بنويسي! به باد گفتم: از دردهاي بزرگِ قلم به دستان ، يعني آنان كه مينويسند چون درد نوشتن و ناله ي ننوشتن دارند، اين نيست كه نتوانند بنويسند، زيرا آنان كه ميدانند براي چه قلم بهدست ميگيرند، ميدانند زندگي كردن بدون نوشتن خالي از معنا است. باد در حالي كه آهسته و آرام به سوي دور دستها ميرفت، گفت: بگذار اَغيار، بد بفهمند چنان كه هميشه بد فهميدهاند. اما بدان كه نيمي از انديشه ي آدمي در خاطرات گذشته و نيم ديگر آن در رؤياهاي آتي سپري ميشود و تو، در ميانهاي! گفتم: پس بگذار فردا بيايد! گفت: ميآيد، اما با گذشته.. گفتم: اگرچه براي ديگران زندگي مي كنيم اما حقيقت هر كسي در درون خويش نهفته است. گفت: چون انسان نميتواند در تنهايي مطلق دوام يابد، پس ميكوشد تنهايي را تجربه كند و بيانديشد كه چگونه به دل ها راه يابد. نيالودن و جان باختن در راه خودآگاهي و خويشتن داري در مسير گرم وسوزان آگاهي و عشق الهي و لرزيدن در زمستان سرد نامرد ناخودآگاهي و مقاومت در برابر توفان روزگار، آن هم در مسيري كه يار و همدلي نيست و شايد تنها پناه قابل اعتماد، خود شدن پس از طي مراحل دلهره ي وجودي و خواستن ونتوانستن و با يأس مبارزه كردن و در برابر تهمتها ايستادن و در هوايي نامطبوع دم زدن و ورق را به سياهي كشاندن و ذوب شدن و عشق ورزيدن و فريادي در سكوت وسكوتي در شگفتي باشد. آنگاه از كلمه، جان گرفتن و از كلمات، سرود ساختن و با نا اهلان و اَغيار راز گفتن و با طوطي صفتان درد و دل كردن و با جماعت - با اكراه – هم رنگ شدن. شايد با جيب تهي قدم زدن و اداي بورژواها را درآوردن. و شايد هم سينه خيز رفتن و منـزوي گشتن و همه را با نام خطاب كردن و دعوت كردن ولبّيك نشنيدن و گاه، گله كردن.. بگذرد!.. در آخرين روز زندگي ، آماده ي اجراى مراسم حكم اعدام بودم كه ناگهان فرشته مرگ به سراغ من آمد و براي زنده ماندنم ، دو شرط گذاشت: بريدن زبانم و بيرون آوردن هر دو چشمهايم! و همين شد كه از آن روز به بعد، ديگر نتوانستم سخن بگويم و نتوانستم ببينم. اما روحم همواره سخن ميگفتو ميديد! در شهر خيالي ما هيچ كس مقدّس نيست، اما اكثر مردم آن خود را مقدّس ميشمارند! روزي از ويرانههاي شهر گذشتم و علت اين همه ويراني را پرسيدم. قاصد شهر گفت: پنجمين پدر بزرگ من، مردم شهر را از وقوع زلزلهاي ويرانگر هشدار داده بود! از آن پس همهي ساكنين شهر به وحشت افتادند و به غار كوه مقدّس پناه بردند وديگر از پل بزرگ كه دو قسمت شهر را به يكديگر پيوند ميداد، كسي عبور نكرد. چند سالي از اين جريان سپري شد و هيچ زلزلهاي رخ نداد. تا اينكه در يك روز پائيزي جوانان شهر بر روي پل بزرگ جمع شدند و پنجمين پدر بزرگم را در آب رودخانه انداختند. ناگهان زلزله به وقوع پيوست، پل فرو ريخت و شهر به ويرانه اي مبدّل گشت! سالكي در سفرهاي آفاقياش، عادت داشت به هر آبادي كه برسد، نخست سراغ قبرستان آن آبادي را بگيرد و پس از خواندن فاتحه و اندكي تأمّل ، وارد آبادي شود.زيرا او معتقد بود كه قبرستان هر آبادي معرّف وضع ساكنين آن است. روزي به قبرستاني رسيد اما با خواندن سن و سال اكثر متوفيان كه بر سنگ گورها حك شده بود، متوجه شد كه همه ي آنان كم سن و سال از دنيا رفتهاند! به رهگذري برخورد كرد و با تعجب از او پرسيد پرسيد: قبرستان بزرگان اين آبادي كجا است؟ رهگذر لبخندي زد و به او گفت: عمر صاحب اين قبر كه بر سنگش نوشتهاند شش ماه، هفتاد سال بوده است . آن يكي هم كه دو سال برايش منظور شده در حقيقت سي و پنج سال عمر كرده است. سالك با تعجب بيشتري گفت: سخن شما را نمي فهمم! رهگذر توضيح داد و گفت: رسم اين آبادي چنين است كه تنها روزهاي خوش و مورد رضاي خداوندي خويش را محاسبه كرده و به عنوان عمر حقيقي به حساب آورند تا براي ديگران عبرتي باشد. سالك وقتي كه منظور رهگذر را فهميد پرسيد: با اين حساب، عمر شما چقدر است؟ رهگذر خنديد و گفت: من هنوز به دنيا نيامدهام! من نيز به تبعِ آن سالك به سوي گورستان شهر رفتم و در آنجا پير مردي تنها و رنجور را ديدم. از او پرسيدم: اينجا چه ميكني؟ گفت: كار من گوركني است. از هزاران سال پيش تاكنون به گوركني سرگرمم درحالي كه مرگ خويش را انتظار ميكشم اما هنوز نمردهام! سرنوشت بر من چنين مقدّر شده تا همواره ديگران را به خاك بسپارم. مادر من زمين است و پدر من، آسمان. كوهها برادران من هستند و رودخانهها، خواهران من. روزي كه به سن بلوغ رسيدم، مادرم مرا صدا زد و آهسته در گوش من گفت: پسرم! ميخواهم مأموريت دشوار و سنگيني را به تو بسپارم. تو بايد همه ي نوادگانم را به خاك بسپاري! مبادا برادران و خواهرانت از اين امر مطّلع شوند و گرنه با تو دشمني ميكنند. و چون نخستين انسان را به خاك سپردم، پدرم ـ آسمان ـ بر او گريست اما مادرم اظهار خرسندى كرد و بعدها متوجّه شدم ، هر گوری كه حفر میكنم، بر شور و شعف مادرم افزوده مي گردد، گويی امانتهايی كه از او گرفته بودند، همه را دوباره مي ستاند و به دست میآورد و در دل خود جای مىدهد. پدرم هميشه مرا نصيحت میكرد و از من میخواست تا گوركنی را فقط در روز انجام دهم و حرمت شب را نشكنم و برای اين كار قدرتی به من بخشيد تا بتوانم با مردهها سخن بگويم. از آن پس هر گودالی را كه حفر میكنم صاحب جسد را در كنارم میبينم و تا آمادهكردن گور، با وی سخن میگويم. پير مرد آه عميقى كشيد و به سوى اُفق دور دست چشم دوخت و گفت: بوى پائيز مىآيد. درختها به خواب خواهند رفت و ديگر نخواهند توانست ما را احساس كنند. خروس بى محل همچون گذشته بالهايش را برهم نخواهد زد و فرياد نخواهد كشيد. او نيز مانند درختان بيمار خواهد شد. برگها مىكوشند همچنان سبز بمانند اما زرد و خشك خواهند شد و توفان بر آنان غلبه خواهد كرد. گفتم: روزها سپرى مىشوند و ماهها و فصلها مىگذرند اما هر خزانى براى من زيباترين و كوتاهترين فصلها است. پائيز، بهار من است! عمر مىگذرد و نقش به پايان مىرسد. در راه آمدنم به اينجا تخت مخصوص حمل مردگان را در كنار غسّالخانه ديدم. رهگذران با بىاعتنايى از كنار آن مىگذشتند.تخت خالى بود اما با زبان بى زبانى فرياد مىزد و مىگفت: اى رهگذران كور و كر! اندكى تأمّل كنيد و مرا بنگريد! چگونه آمادهى حملتان هستم تا آرزوهايتان را بهگور بسپارم. پير مرد لبخند زد و سر تكان داد و گفت: اى دوست نا آشناى من! منظرهى خزان و برگهاى زردش براى من و تو يك پند فراموش ناشدنى است. از ما خواسته شده ، چند صباحي در اين عشرتكده بسر ببريم. اما روزى فرا خواهد رسيد و همه چيز به پايان مي رسد و تنها كوله بار اعمال تو براي حسابرسي بر جاي مي ماند و در آن روز ديگر پشيمانى سودى نخواهد داشت. روزى صاحب جسدى به من گفت: اگر مىدانستم و يقين داشتم كه تمام عمر هفتاد سالهام مانند يك ساعت سپرى مىشود، آن را در اصلاح خويش و اطاعت سپرى مىكردم. از او پرسيدم: چرا از مرگ بيزار و هراسانى؟ گفت: چگونه خواهان ديدن معشوقى باشم كه هرگز او را از خودم خشنود نساختهام؟ چگونه بى توشه سفر كنم و بى مونس راهىِ عالم گور شوم؟ گفتم: مگر در غفلت اسراف ورزيدى؟ گفت: سالها به حسابرسى سرگرم كار بودم اما افسوس! يكبار هم به اعمال خود رسيدگىنكردم. به او گفتم: انسان از دو چيز بيزار است؛ مرگ و فقر. بسيارى از مردم سرنوشتشان را از ياد مىبرند، اما چون مرگ را با چشم خود مىبينند از خواب غفلت بيدار شده و حسرت مىكشند. صاحب جسد به گريه افتاد و چون سبب گريهاش را پرسيدم، گفت: سفر طولانى را در پيش دارم اما بى توشهام. اشك مىريزم زيرا نمىدانم مرا به كجا خواهند برد. به گوركن پير گفتم: آسمان در نيمههاى شب رازهاى فردا را در تاريكى مىافكند و مردم به خواب مىروند. برخى چشمان اشك آلودشان را مىبندند و بعضى با گرسنگى مىستيزند و عدهاى باآزمندى.. چند ساعت بعد، نور از پنجرهها داخل مىشود و گنجشكان را بيدار مىكند تا ازلانههايشان بيرون بيايند. مردم چشم مىگشايند و هر يك سر كار خود مىروند. آنان كه كار مىكنند تا بخورند و مىخورند تا بتوانند كار كنند.. خورشيد دوباره غروب مىكند و آسمان رازهاى فردا را در تاريكى مىافكند.. آنگاه به سوى گورها چشم دوختم و از ته دل فرياد زدم و گفتم: بپاخيزيد اى خفتگان! مگر فرق ميان ما و شما چيست؟ ما نيز در خواب بسر مىبريم. ناگهان ستونى از دود سفيد رنگ از يكى از قبرها متصاعد شد و به صورت يك شبح درآمد. با چهرهاى غضبناك پرسيد: چرا فرياد مىزنى و آرامش ما را برهم مىزنى؟ آيا مىدانى من كه بوده ام؟ گفتم: براى من چه اهميتى دارد! آنچه مهم است، نقش كنونى توست. چند صباحى در ميان ما صاحب مقام بودى و اينك چيزى جز مشتى خاطرات كهنه و غبار آلود نيستى. كاهني سالخورده در صومعهاى دور افتاده به پرستش خداى ذهنىات سرگرم بودي. ما را ترك نمودى بى آنكه رازى را برايمان فاش كنى. يا كه افسري عاليرتبه بودى و مىدانستى چگونه بر دشمن پيروز شوى ، اما به خاطر يكبيمارى ساده جان سپردى و به اسارت اين گودال درآمدى. يا... شبح با لحنى اندوهگين سخن مرا قطع كرد و گفت: ديگر بس است. آنگاه ناپديد شد و هيچ اثرى از خود به جاى نگذاشت، جز نامى بر روى سنگ قبر ومشتى استخوانهاى پوسيده زير خاك و خاكستر! با پير مرد خدا حافظى كردم و چون خواستم قبرستان را ترك كنم، ناگهان با صدايى بلند پرسيد: كجا مىخواهى بروى؟ بى آنكه سرم را به سوى او برگردانم گفتم: به سوى حقيقت. پير مرد خنديد و گفت: اى شبح آواره! آيا نمىخواهى خاك سپارى جسمت راببينى؟ حق با گوركن بود. به ياد سخنش افتادم كه گفته بود: پدرم به من قدرتى بخشيد تا بتوانم با اشباح سخن بگويم. گامهايم را تندتر كردم و با صدايى بلندتر گفتم: مهم نيست. بگذار جسمم اينجا بماند، اما من كوچ خواهم كرد. آنگاه او را با وجود تنهايى اش ترك نمودم و خود نيز تنها و آواره شدم. مار فريبكار بر تنهى درخت دانش پيچيد. هستى توانمندتر شد. لحظهى اعجاز فرا رسيد. از كى؟ از وقتى كه خاك و خون و عرق و اشك عجين شد، گِل شد، انسان شد . به تعبيرنيكوس كازانتزاكيس ، عروجش را براى رسيدن آغاز كرد. نفس زنان از تجسّم حجم تاريك خدا به بالا خزيد. بازوانش را دراز كرد و كورمال به جستجوى سيماى خدا پرداخت. اما در درون، گويى از اعماق پيكرم صدايى مي آمد كه مرا به تلاش بيشترى وادار مىكرد و مىگفت: هان اى فراموشكار مسكين! آواى درونت را گوش كن. شبح درون با تو سخن مىگويد. اى لجوج ، گستاخ ، بازيگوش و نادان ! اين نداى روح توست چون در غار حراى درون، تو را صدا مىزند. تو سر به ديوار كوفتهاى. تمام شبهاى دراز بى وقفه فرياد زدى و مرا خواستى ، اما پيش از آن كه پا به اين دنيا بگذارى، من تو را خواسته بودم. آيا نوازشهاى مرا به ياد نمىآورى؟ از او پرسيدم: كيستى؟ گفت: من راهم، گامم، جهتم، نورم، روشنايى ام. ايمانم، سيراب كننده ي عطش چشمههاى درونم، صوتم، فريادم، سكوتم، ترنمم، بهارم، كلامم، حرفم، علامتم، نقطهام، اشارهام،حقيقتم، هستىام. واحدم و در همه نفوذ دارم. كثرتم، رودم، خون زندگى و جنب و جوش حيات در من جارى است. دريايم، قلبم، اقيانوسم، چون مجمع همه چيزم. بى شكلم، من با عشق همه را پيوند مىدهم. من با عقل، همه را حكمت مىبخشم. من با هنر، همه را مىآفرينم. من لذّت مطلقم، لذّت جاويد، لذّت پاك.. پاكم، پاك پاك پاك، پاكتر از پاكىها، مطهّر، بى غل و غش، بىريا، بى وقفه، خستگىناپذير، لذّت جاويد. نگاه عاشقانه و شاعرانهى عاشق ، غمزهى مرموزانهى معشوق ، بوسهى لذّت بخش و آرزوى يك آرزومند. راحتت كنم: كلام بى پايانم. به او گفتم: آيا مىتوانى مرا در عروج يارى دهى؟ شبح خنديد و گفت: انسانهاى بى شمارى از اينجا گذشتند ، كه آمدند و رنج بردند ورفتند. درست مثل آب رودخانه. انسان به مقامى مىرسد كه ديگر نشانههاى خدا براى او كافى نخواهد بود. لاجرم به فراسوى هستى، شتابان و هراسان به سوي خدا عروج خواهد كرد و در كمال عروج با او ملاقات خواهد نمود. قانون خدا، بشر را به راهى مىراند كه به ملاقات او مىانجامد. اما بدان، اوست كه تو را مىجويد تا به وى ملحق شوى! تو مىخواهى به معراج بروى ، اما تا هبوط خويش را به ياد نياورى، عروج تو غيرممكن خواهد بود. سخنان شبح، مرا واداشت تا هبوطم را به ياد آورم. زمزمهى هبوط يا سرود آفرينش من در واقع گوياى رؤياهاى پى در پى روزهاىبحرانى دلهرهى وجودى من بود. آري! تلاشى بى وقفه براى يافتن حقيقت. پس هر كسى بايد هبوط خود را به ياد آورد و تجربه كند. و من آن را اين گونه زمزمه مىكنم: آن روز موعود را هميشه در ذهنم مجسّم مىكنم. روزى كه تمامش يادآورى است.در اينجا بود كه صدايى شنيدم، فريادى برجاى مانده، فريادى فرمان آلود كه: برس به آنچه نمىتوانى! كتاب آن مرد فرزانه را گشودم. ناگهان چشمم به آيهاى افتاد. آيهاى بود بس شگرف،استخاره و تفأل نبود. نشان راه و زندگى بود: اى انسان ! مىكوشى تا به پروردگارت برسى. بدان كه او را درخواهى يافت. سپس به خواب عميقى فرو رفتم. گويى سه روز كامل در تب و لرز بودم. در سكوتى سرشار از ناگفتنىها، در عالم تنهايى ايستادم و به ستون تهى تكيه كردم اما از بى كسى به هراس افتادم. در درونم غوغايي برپا بود ، اما چيزى نمىگفتم. از پستى و رذالت بسيار گفتيم. و نوشيديم و جانورانه هنگفت خورديم. تلوخوران مست شديم و براى ربّ النوع مستى زانو زديم. ابليس زيرك هم ، از كار زشتمان خشمگين شد و زير لب، صدگونه لعن جاويد بر ما فرستاد! بارها مست شديم. اما دريغ از يك لحظه هوشياري. هيچ نداشتيم، نه بارى و نه دينى كه بترسيم از لولوى بچهها؛ هُبَل! هُبل يا لات يا عُزى يا هر نام ديگرى كه نشان از خداى ذهنى دارد. گاه خشمگين ، گاه شادمان، بر قلّهى كوه مقدّس سرزمين نياكانم مأوى گزيده است. مرا مىپايد كه مبادا دوباره عصيان كنم. آرى! اين خداى مردم ساده لوح بت پرست و زر اندوز ، به راستى كه چه زشت و پليد است. هَى هَى.. لولوى بچهها، هُبل!.. شانه به شانهى من بود. مىرقصيد و آواز مىخواند. چه شورى داشتم آن شب. در جادهاى باريك و در ميان انبوهى از شاخههاى سرسبز بيد و نيزارها، همه جا تاريك بود مگر آن طرفتر يا كمى نزديكتر به غار، آن كوه مقدّس كذايى. كسى ما را از دور مىپائيد. از پشت صخرههاى بزرگ. ـ اهوارى من! حوّاى درونم! خش خش برگهاى عمرمان را گوش كن. ـ هَى هَى.. هيولاى گنده بك ناسوتى.. بَخ بَخ.. ميوهى ممنوع من يك گلابى بود. با اشتياق بى توصيف و طمعى وصفناپذير براىكشف سمبلها شتافتم و گلابى را بلعيدم. به ستون تهى تكيه كرده بودم. بالاى سرم ابرى همچون پنبهاى نرم و سفيد بود و زيرپايم فاضلابى بدبو قرار داشت و روى شاخهها يك جفت كلاغ سياه به تماشاى من نشسته بود. من قارقار كردم، كلاغها هوهو كشيدند. كمى آن طرفتر مردم ساده لوح، تابوتى خالى بر دوش حمل مىكردند. شروع به دويدن كردم و سپس قارقار كنان پريدم و به پرواز درآمدم. كلاغها به من خنديدند. در كويری پير و فرتوت فرود آمدم. عجب شهر تماشايی است اينجا! شهر، بى خانه و لانه و كاشانه بود. شهر كويرى بود اما مي شد در آن گندم و گوسفند وگلابى يافت. براى نخستين بار بود دريافتم واژهى (من) چه معنايى دارد. تازه متوجّه شدم كه آن درد پس از فرود آمدنم ، دردي جز درد زايش نبود. به درختى تكيه كردم. درد مي كشيدم و عرق ريزان بر زمين مشت مي زدم. ناله و فرياد مي كردم تا كه سرانجام فارغ شدم و (من ) متولد شد! با خستگى طاقت فرسا، خويشتن را حمل كردم و او را در آغوش كشيدم.(من) خواب بود. ابر سياه غرّيد و باريد. (من) بيدار شد. تشنهاش بود، آبش دادم. گرسنهاش بود، نانش دادم. خواستم او را نوازش كنم اما دستهايم را از خودش دور كرد و همچون ببر وحشى از جا برخاست و بر روى سينهام نشست. مىخواست مرا خفه كند! گفت: بايد تو را بكشم و پيكر بى جانت را در كنار اين درخت زايش به خاك بسپارم. التماس كنان گفتم: هديهاى دارم براى تو. ارمغان است؛ گلابى! گفت: بازيچهى اهريمنى است. من زاده شدم تا خود شوم، نه مسخّر. و چنين بود كه نخستين تولد در تاريخ وجودم نقش بست واين من تو بودكه نخستين قتل رابه ثبت رساند. اينچنين بود سرنوشت من و ما.. زندگى چيست؟ تو مىدانى؟ قصّهى رنج جدايى است زندگى چيست؟ من نمىدانم در تماشاى اين دو نگاه چشمى بايد گريست و شايد قلمى.. در سكوت هراسناك كوير فرياد بايد زد زندگى چيست؟ تو مىدانى؟ آرى.. قصّهى رنج جدايى است! سرانجام وقت آن رسيد تا توفان بزرگ (من) شروع شود، زيرا هر كسى توفانى دارد و هر كسي ، زمين و زمانش دگرگون مىشود. من نيز التماس كنان و اشك ريزان و فرياد زنان به درِ ورودى كشتى مأمنِ يكتايى مشت زدم تا شايد اين بدن زخمى را كه قرنها زير شلاّق گناهان و بلاها است به درونكشتى بكشانم. منظرهى وحشتناكي بود. از زير خاك و گِل و از لابهلاى سنگها، مار و عقرب وسوسمار بيرون مىآمد و به سوى من مىخزيد. از آسمان تيره ، باران سرخ و تندى مىباريد. زير باران كاملاً خيس شده بودم.لباسهاى چرك و خونينم را درآوردم و چون عريان شدم، از تهى شدن خويشتنخويش شرم كردم. از سرما مي لرزيدم. سرانجام درِ كشتى بر من گشوده شد. به درون خويش رفتم. نورىديدم؛ انگار روحم بود كه بر من تجلّى و ظاهر شده بود. گفت: من از مُلكِ قديم آمدم تا در اين قفس، جانِ حادث را محدّث گردانم. و تو اى روح صفت! اگر خواهان من و طالب وصل و لقايى، همواره در سفر باش! بى آنكه به حرمِ خاصّ شش جهت پاى بگذارم بدان سو سرازير شدم. حريقى در كعبهى دل فرا گرفته بود. آتشى عالمگير كه در سراسر تاريخ روشن بود وظلمات درون را مىزدود. آتشى مهيب و خاموش نشدنى. انگار كعبه آتشكدهاى بود كه نور خود را براى مؤبدان وكاهنان ديگر نقاط هويدا مىكرد. غار حراى درون در تلألؤ نور افشانى كلام وحى بود. آدم را ديدم كه در كنارش سيلى از قدّيسين بودند ؛ ابراهيم، موسى، عيسى و بيش از يكصد و بيست و چهار هزار انسان كامل و زنده دل. منظرهاى شبيه آنچه كه نيكوس در صومعهى سن فرانسيس در آسيزى ديده بود. شعلهاى را ديدم كه مصطفى به آغوش مىگرفت و در پنجه مىفشرد و به گمانم كعبهى تاريخ، طعمهى حريق شده ، از مكّه كه حريم سينه است، سرازير شده بود. جبرئيلِ عقل تبسمى كرد و گفت: برادران! اينجا آتشى نيست مگر كلام مصطفى! همه مصطفى را مىشناختند، پيش از آن كه پاى به كعبه نهد. همه گرماى آتش پرومتهى وحى را احساس مىكردند، پيش از آن كه لوح محفوظ آشكار گردد. همه آگاه بودند. همه سواد داشتند اما هيچ يك نمىتوانست لوح را به درستى بخواند.تنها يك اُمّى مي توانست بخواند چرا كه او مىتوانست سنگينى پيام را تحمّل كند و آن را براى هستى بشكافد. اى كاش در هنگام تولدش كاخ مدائن تماماً فرو مىريخت و هيچ اثرى از آن باقى نمىماند. اى كاش آتشكدهى پارسيان خاموش نمىشد تا كعبهى دل به آتشكده مبدّل نمىگشت. اما چه كنيم كه خداى دانا چنين مىخواست تا.. چه مىدانم؟! شبح با صدايى بلند گفت: چشم بگشا اى سَرورِ تهى دستان! دل بگشا، دل پنهان ضمير نيك او و بدِ ما! آوارهاى ناليد: سرگردانى برايم كشنده است. پناهى در چشمان او مىخواهم. نفرين بر تو. نفرين بر من. نفرين بر همه ي عمر و بر هر انسان ناكامل، بلكه نفرين بر هرتوانمند ناتوان! فرزانهای گفت: فرزانهترين كس شما هم به كِرمِ خاكى مبدل خواهد شد و همچون زالويى خون زندگى خود را خواهد مكيد. اى اسير لحظهها و اى اشباح سرگردان! اى تهى دستان و اى جانوران بلعنده! اى كه همه چون من ، نادان و ناتوانيد! به دستور او خاك شويد. هميشه خاك وخاكستر.. عاشقى شكوفا شد: سوگند به تمام عطرها. سوگند به زيبايىها، به نگاههاى عاشقانه و به دستهاى نوازشگر و به هر چه همچون دلهاى با ايمان و ابدى مي ماند! من آموختم كه نفرت، يكى از بالاترين مراتب عشق است. رياضت هجر، والاترين مراحل سير و سلوك است. اما افسوس و صد افسوس كه من از هجر خويش بيزارم! قانعى فرياد كشيد: المَزيد، المَزيد! صبورى ناله كرد: رنج ايّوب كشيدم و خويشتن را كشتم تا خود شدم. دوشيزهاى در طلب خويش بود درحالي كه بودند زنانى كه دلهايشان را چه ارزان مي فروختند. من مردانى سياهپوش در جشن تولد نوزادى را ديدم و سفيد پوشانى كه در طواف سرگردانند و مادرى كه درد زايش را دوست مىداشت و فرزندان خردسالي كه باخاك نياكانشان بازى مىكردند. خويشتنم را مي ديدم كه چگونه با سرگرداني به همه جا مي نگرد و گاه با اِكراه تقليد مىكند و گاه هم با اِجبار، عصيان و به هيچ فردايى آرزومندى مىكند. شيدا به درخت سلام كرد و كوهها را فتح نمود. او راستى را باور كرده بود اما با گناه خويش مأنوس شد و حسنات را كشف نمود و چگونه شدن را آموخت تا ديگر نپوسد. اما دريغ و صد دريغ كه ماند و پوسيد. شبح گفت: زيرا همهى ما مىمانيم و مىپوسيم، مگر اين كه كلامى يا شنيدهاى از آتش نيستان درون را با زبان بليسيم! آه كشيدم و گفتم: درد بزرگى است، درد انسان شدن! و از آن بزرگتر و دردمندتر، فريب اشتياق مشتاقان، اسارت روح در دايرهى سرگردانى، فضيلتى گران، نالهاى پر از درد در كوير تنهايى و گناه ماندن بى اوست.. چه شب تاريكى ! نه پاسخى براى سكوت و نه هيچ حرفى. جز تحقير حقارت و اسارت سايهها.. اما بايد از آنچه كه در شب جستجو مىكردىم و نديدىم و نيافتىم سؤال كنيم. در انديشه غرق شوىم و در پى معناها باشىم. همهى ما گوركنِ عمرِ خويشيم. مرده پرستيم. همهى ما، آرى! راهزنانيم كه شتابان به كويرِ درون شبيخون مىزنيم و دست رنج حاصل عمر را با يك فرمان گناه آلود به آتش مىكشيم و از وجدان خويش دور مىشويم و مىگريزيم تا گم نشويم اما گمراه مىمانيم. من در زندگى آموختم چگونه در برابر سختترين شرايط بحرانى لبخند بزنم ولىهرگز به قانونى كه مىگويد: لبخند در برابر لبخند و اشك در برابر اشك و ناسزا در برابر ناسزا، پاى بند نبودم. اگرچه به مرگ ايمان داشتم و آن را در بسيارى از مقاطع زندگى دوست مىداشتم ولى هرگز در برابر آن تسليم نبودم. اگرچه تولدم ناآگاهانه و بى اختيار بود اما دوست داشتم مرگم چنين نباشد. نمىهراسم ، لكن ترس من از اين است كه در ناآگاهى بميرم! شايد به آخر راه رسيده باشيم ، اما دوست دارم پيش از آن كه مرا را از اينجا ببرند به سؤالم پاسخي داده شود. يك واژه كافى است تا به آرامش ابدى برسيم: وطن من كجا است و نام آن چيست؟ شبح گفت: كسى كه عادت دارد با زبان قلم سخن بگويد، سخن گفتن با زبان دهان برايش دشوارخواهد بود. بسيارى از صاحبان قلم، سخنوران خوبى نيستند، زيرا سخنورى و سخن گفتن، حرفهاى است كه داشتن آن مستلزم برخوردارى از هنر جداگانه مىباشد. تو براى يافتن پاسخ سؤالت ، راهى جز اين ندارى كه در خاطرات غبار آلود بكاوى و از روحت مدد بجويى. زيرا نوشتن، نوعى سخن گفتن روح نيز هست. انسان در دو جا به ارزش وطن خويش پى مىبرد و آن را به عنوان حقيقتى انكار ناپذير احساس مىنمايد. يكى در جنگ و به هنگام رويارويي با دشمن و دفاع كردن و ديگري به هنگام هجر، آن هم هجر اجبارى. به او گفتم: مرگ بر كسى باد كه ما را از خويشتن خويش دور مىسازد! ما غمخوار ندانستنيم. هرچه مىكوشيم تا از خود چيزى بنمائيم، عجز خويش را مىنمائيم.. همه را، چه وقت زندگى كردن. همه را، چه ملوليم در خانهاى بى مريد با مريدى بى خانه. و خفتيم و خفتيم و خود، مريد خويش شديم! شبح گفت: دنيا بود، زندگى بود و آهى به نام آدمى كه هميشه از جنون خويش گريزان بود. عميقى در جهان چون انسان هرگز نيافتم و نديدم. به او گفتم: من بيگانهام با خود. من آشنايم با خود. من به زبان آمدم اما تا به حال سخن نگفتهام. اى شبح سرگردان! مرا بجنبان. تابستانم كن. مرا بران ، اما نه از خويش. با من نمان اما نه براى هميشه. يك لحظه بيا و گاه برو! من آيهاى ناخوانده بودم. ( وَالتَفَتَ السّاق بِالسّاق) را پيش تو روزى صد بار شنيدم. من سرخم. من مريدم. من مرادم. من فيلسوف بى فلسفهام. من عارفِ نادانم. منهندىام. من مصرى ام. من اهلِ قفقازم و از قومِ تاتار. من از تبت مىآيم. من در بغداد زاده شدم و در عشق آباد بالغ شدن را آموختم. من ايرانى زبانم. من شرقىام. من شيعهام كه با آب رود گنگ غسل نمودم و درصومعهى بودا نيّت كردم و در كعبهى دل اِحرام بستم.. تو كجايى هستى؟ تو از كدام ديار مىآيى؟ تو چگونه آيات مىخوانى و در نگاهكدامين چشم ، فانى و ذوب مىشوى؟ شبح گفت: ما همه لطفيم. ما هميشه ماندگاريم. بازتاب نور لايتناهى هستيم. ما هرگز فراموش نشدهايم. ما خاطرات مكرّريم. ما با هيچ، همه كس و در همه جا يافتنى هستيم. ما ياقوت گمشده نيستيم. اما هيچ نيستيم. ما فقط يك انديشهايم. انديشهاى كه در ذهن خدا خطور كردهايم. و تو در ميانه بودى. هركسى اويى دارد و همهى ما وابسته به او ى خويشيم. و تو در ميانهاى. هر كسى تو يى دارد؛ ابليسِ همه كس. و تو بر فرازِ قلّهى وجود، وانهادهاى. دستهايم را بالا بردم و با لحنى اندوهگين گفتم: احساس تنهايى مىكنم. شبح گفت: هيچكس تنها نيست. جوياى حوّاى درونت باش تا نه سرماى تنهايى را حسّ كنى ونه دچار تب بى كسى شوى. نالهى ما از درد تنهايى نيست. مرض شتاب داريم. لبخند زنان اشك خون مىريزيم وتمام آرزوها را ناخواسته و به اِكراه فراموش مىكنيم تا دوباره آرزوهاى تازهاى بيافرينيم. به شبح گفتم: يك روز تصميم گرفتم تا بار سفر را ببندم و به انتهاى شب بروم. رفتم و آنقدر دور شدم تا رسيدم به لحظهى اعتراف ؛ لحظهاى كه يكى از من هايم را زنده به گور كردم. گفت: دريغا از عصيان! در قرنى سياه و سكوتى به شكل تنديس زنى مبهوت و منتظر كه بارجنون حمل مىكرد و كتاب جبر تكوين ورق مىزد تا در شبهاى ظلمانى و پر از يأس اما به انتظار مردى كه از راه دور مىآيد و آواز وحى و اميد به مانند نسيم صبح صادق در دل اندوهمندى سر مي دهد و ابر وجود نثار كند و ببارد و ببارد تا از زهدان هستى جنينى بروياند تا با كليدِ زرينِ فتح، قفلِ ناپيداى اسرار بگشايد و راز هويدا كند و نورى به سپيدى شير از نار پستان تنديس سرازير كند تا بنوشد و رشد كند و بيرقِ تسليم را بشكند و بيرق عصيان را بار ديگر بر قلّهى كوه وجودِ خويش نصب نمايد و با خرقهاى آسمانى سرشكهاى او را بزدايد و بر گونههاى سرخ و شفاف ازلىاش بوسه زند تا لبخندها، معجزه آسا بشكفند. دريغ از اين تولد! كه همانند تولد يك موج در كنار ساحل دريا، آني پديد مىآيد و مىخروشد و سيلى خشم مىزند، سپس مىميرد تا موج ديگرى پديد آيد. همچون تولد ابرى ويرانگر. ابرى اصلاحگر. يا بسان تولد نورى از نار و نگاهى از چشم و مهربانى از نگاه و جرقهاى از لمس و آهى از حسرت و شورى از شوق و شوقى براى ديدن. تا مرگِ هجرِ نامقدّس و تولدِ هجرى مقدّس! همه چيز عاشقانه مىنمايد. اما گاه درخت يأس مىرويد. يك چند، پيامى دشوار به گوش مىرسد و شما را خلع سلاح مىكند. گاه صداى طپش هيچ دلى شنيده نمىشود. گاه زنى ناله سر مي دهد و دل هايي را مي خروشاند و نگاهى را خفه مىكند. گاه ستارهاى بر زمين مىافتد اما آبى از آب تكان نمىخورد. گاه كتابى شليك مىشود و صداى انفجار آن يك هزار سال بعد شنيده مىشود. برخى به دنبال وجدان گمشده ي شان هستند. حرص مىبالد، طمع جان مىگيرد،حسد گام بر مىدارد، نفاق لبريز مىشود و بوى تعفّن در همه جا مىپيچد . چرا كه دروغ مىخواهد قد علم كند! گويند هرگاه تاريخ آبستن شود انديشمند مصلحى متولد مىشود كه نامش ابراهيم است. او مىتواند شما را نجات دهد. به او گفتم: در يكى از شبهاى سرد زمستان، صداى پاى مردى را شنيدم كه در كوچه گام برمىداشت. حيفم آمد بستر نرمم را ترك كرده و او را تعقيب نمايم تا بشناسمش. در همان موقع فرزندم كه سه شبانه روز در تب مىسوخت از من پرسيد: چه كسىخواهد آمد؟ هيچ نگفتم و در تنهايى خود گريستم. فرزندم در تب مىسوخت و من داستان مردى كه از دور مىآيد را برايش تعريف كردم. مىدانستم كه فرزندم صداى مرا نمىشنيد ولي اين داستان را براى خودم تكرار مىكردم. روز بعد فرزندم دوباره پرسيد: ديشب كسى آمد؟ هيچ نگفتم و بازهم در تنهايى خود گريستم. من او را از نزديك ديدم و به سكوتش گوش فرا دادم. و يادم آمد كه او را در كتابهاى تاريخ ، بسيار ديدهام. در آن موقع كه زير برخى از جملات خطّ مىكشيد و مىگفت: اينها را من نوشتهام! بار ديگر در يكى از شبهاى سرد زمستانى صداى پايش را شنيدم كه در كوچه قدم مىزد. آن شب نيز نتوانستم بستر گرمم را ترك كنم و بپاخيزم و صدايش بزنم: ابراهيم! هيچ نگفتم و تنها گريستم. زيرا مىپنداشتم كه ابراهيم جزئى از افسانههاست. شبح گفت: زندگى، گورستان بزرگى است. در مرداب تاريخ چه چيزى جاويد خواهد ماند؟ چرا انديشههايتان را در اين گورستان دفن مىكنيد؟ جرقههاى سر زده از عالم قدسى نمىگذارند غافل بمانيم. غفلت يك رنج بزرگى است و تنهايى نيز، بيمارى به سوى نا اميدى است. به او گفتم: احساس مىكنم خداوند مرا فراموش كرده است! آنگاه به سوى آسمان چشم دوختم و گفتم: اِيلى اِيلى لما سبقتنى؟[1] شبح لبخند زد و گفت: اى انسان! اين تو هستى كه او را فراموش كردهاى و در اوج ناتواني عصيان نمودي! حال آن كه او هميشه به ياد توست. خدايت بى آنكه از تو سؤال كند پاسخ تو را مىدانست. و براي همين به تو گفت: تا آن دم كه دانشى دربارهى من نداري چگونه مىتواني مرا پرستش كني؟ موسى، آتش تجلّى را ديد و بدان نزديك شد آنگاه ندا آمد: نعلينت را خلع كن زيرا تو اكنون در وادى مقدّس قدم نهادى! شيث در رؤيا با زبان سانسكريت گفت: من نيز عاشق بودم اما رقيبى نداشتم. ابن عربى در هنگام پيرى عاشق دوشيزهاى ايرانى شد و غزليات خود را با اين بيتآغاز نمود: اُشتران سفيد فربه، بار سفر نبستند، الاّ كه زيبارويان برپشتشان نشاندند. شيوخ دمشق از او انتقاد كردند و برخى گفتند: شيخ از راه شريعت منحرف شده، نيستش بايد كرد. اما ندانستند كه عارف براى فنا آمده است! رفتند سراغ ابن فارض مصرى كه چرا دم از مي و مستى مىزنى؟ گفت: مستم و مىخندم. مىخندم چون مستم. مستم پيش از آن كه انگور را بيافرينند! رفتند سراغ حلاّج كه چرا دم از انا الحقّ مىزنى؟ با رقص و سماع تا پاى چوبهى دار رفت و گفت: من نيستم. او حق است. من نيستم.من حقّم! پس سرش را از تن جدا كردند و پيكرش را سوزاندند! و تو سر بريدهى او را در خواب در طشتى ديدي و لرزيدي. آري! دائماً تشنگى است و پيوسته گرسنگى. دائماً پاكدامنى است و پيوسته آلودگى.. و اما تو اى انسان! تويى كه به دنبال فصلى غير از چهار فصل سال هستى! همواره در جستجويي. به دنبال راهى كم رونده، جادهاى كشف نشده و كتابى ناخوانده و نوشتهاى نانوشته، غافل آن كه تو خود راه بودي. آسمان بودى، ابر شدى، باريدى و باريدى.. آب بودى، آبِ آبى، آبىتر از لبخند و پاكتر و شفافتر از نگاه دو چشم و زلالتر از دو اشك. آتش بودى، دود شدى. نور بودى، خورشيد شدى. ميان شك و ترديد، خويشتن را نگاه مىداشتى. اما چون همه تن هراس بودى و وحشت گشتى. تنها ماندى و ماندى.. نه جايى براى سخن گفتن و نه وقتى براى انديشيدن. نيم نگاهى، گوشهى چشم خمارى. آنگاه همچون ابر گريستن.. اينك يك تنه به جنگ خواهى رفت و بى هيچ نشانى در مصافشان خواهى ايستاد.. ناگهان چشمهايم را گشودم. خود را در برهوتى يافتم كه چهار طرف آن سراب بود. به ناگه متوجه شدم خويشتنم را در اين كوير از دست دادهام. به گذشته انديشيدم و سعى كردم تا بودنش را به ياد آورم. در همين افكار بودم كه خورشيد را بالاى سرم ديدم و تازه دريافتم كه يك سرگردان بيش نيستم. و درحالي كه لبهايم از تشنگى خشك شده بود و به فكر چاره بودم به خواب رفتم و وقتى كه چشمهايم را گشودم، خود را در برهوتى يافتم كه چهار طرف آن سراب بود. دريافتم كه خويشتنم را در اين كوير از دست دادهام. تلاش كردم تا خويشتنم را دوباره به دست آورم اما هرچه تلاش كردم خود را ديدم اما هيچ اثري از خويشتنم نيافتم. لبهايم از شدت مي سوخت و دنبال راه فراري بودم تا از اين سراب برهم كه دوباره به خواب رفتم و در عالم خواب خود را در برهوتى ديدم كه مانند دفعات قبل چهار طرف آن سراب بود. تا خواستم حركت كنم ديدم كه دوباره خويشتنم را در اين كوير گم كردهام. به آينده انديشيدم و تلاش كردم تا خويشتنم را دوباره به دست آورم. اما با ديدن خورشيد بالاي سرم، تازه متوجه شدم كه براي چندمين بار گرفتار دام سرگشتگي و آوارگي شده ام. پس شروع به دويدن كردم اما نمىدانستم به كدامين جهت بدوم. مىدويدم ولى همه جا سراب بود. لبهايم از تشنگى خشك شده بود. تندتند نفس مىكشيدم و درست درموقعى كه خورشيد مىرفت تا غروب كند، با بالى از شوق به سوى خورشيد به پرواز درآمدم اما در آسمان نيم تاريك و سرخ و در گوشهاى از دامن بى انتهاى ملكوت ناپديد گشتم. آري! از روى شك و ترديد بود كه توانستم ايمانى شوم و از روى ايمانم بود كه توانستم مشتاقانه به پرواز ادامه دهم. آنگاه به آسمان دوم رسيدم. به آرامگاه شبنم و سينهى تجلّى. آنجا كه خورشيد باهمهى عظمت و بزرگى برايم سجده كرد! آنجا كه صحنهى زئوس و نمايش پرومته هميشه برقرار است. به راستي چرا انسانهاى خاكى وقتشان را با شمردن ستارگان ، بيهوده تلف مىكنند؟ اين روزها ما لبخند را در آينه ي آرزو تجربه مىكنيم. اين روزها خدا را در چشمهايمان بسيار مىبينيم و احساسش را مىآزماييم. همهى ما يوسف گمگشتهى خويشيم. پس بگوييد چرا ميان طبقات وجود فاصله مىاندازيد؟ بياييد در ميان بى نوايان فكر، رُمان نان و حلوا خيرات كنيم. بياييد زير باران تصميم بگيريم ، يا همه زير چترِ اُخوّت باشيم يا هيچكس. بزرگترين درد و افتضاح يك عابد زاهد اين است كه سَرِ نيّتِ وجودى و هنگام تكبيرگفتن و خواهش و تمنّا و ناليدن و اشك ريختن و در حساسترين لحظات نيايش، فراموش كند كه چه مىخواهد! آنگاه چشمهايش به زاويهى بستهى مجهولات خيره مىشود و سجاده به سرانجامش دل مىسوزاند و تسبيح در ميان انگشتهايش به درد مىآيد و صداى تقتق نالهاش بهگوش فرشتگان نيز مىرسد. ناگهان عريان مىشود. ناگهان كشتى نجات عيب پيدا مىكند و دامن كبريا شكاف برمىدارد و دنياى آرام قهر مىكند. حالا باور مىكنم كه تمام درختها و چاهها گوش دارند. شبح ادامه داد و گفت: لايُكلّف اللّه خويشتنى اِلاّ وِسعها. همه، عارف به نفس خويشاند. شما، خلاصهى زيبايى خداييد. صحيفهى عشقيد. هُوَ الحَقّ اسراريد. اَنا الحَقّ مكاشفهايد.مگر نمىخواهيد خدا را ببينيد؟ مگر طالب وصل نيستيد؟ مگر لاتَراني رانشنيدهايد؟ مگر تَراني را به شرط تجلّى نيافتهايد؟ خداوند دم به دم در رگ هايتان جارى است. او سرخى عشقتان است. كافى است به قلبتان رجوع كنيد. هر كسى در درونش بودايى دارد. هر كسى زرتشت خويش است. اما فراموش نكنيد در هنگام تجلّى اسرار درون ، گرفتار اگرها و ناگهانهاى بى شمارمىشويد: ناگهان در صحراى ابديّت گم مىشويد .ناگهان ابرِ تيرهى تكفير بر سرتان مىبارد. ناگهان تگرگ ، بىرحمانه بر سر عريانتان مىكوبد. ناگهان اشتياقتان عصيان مى كند. ناگهان حوّاى درونتان را از دست مىدهيد. ناگهان قلمتان مىشكند. ناگهان در بستر فراموشى به خواب مىرويد. ناگهان زير پاى قدريّون لِه مىشويد. ناگهان جبريّون به صورتتان آب دهان مىاندازند. ناگهان از ياد مىرويد. ناگهان تنها و عريان مىشويد. ناگهان اشك حسرت بر گونههايتان همچون خال توحيد مىشكفد. ناگهان از حال مىرويد و شادابىتان را از دست مىدهيد. ناگهان زرد مىشويد. ناگهان كفر مىگوييد و به همه چيز شك مىكنيد... هيچ مىدانيد، هيچ شنيدهايد، هيچ گرفتار وادى حسرت شدهايد؟ هيچ مىدانيد رمضان سكوت چيست؟هيچ مىدانيد هلال لبخند در كدامين غروب ديده مىشود؟ هيچ گرفتار شدهايد به تب عشق؟ چه مرض عجيبى است، شتاب. چه اندوه عميقى است، هجر! ناگهان از جا برخاستم و به سايهى شبح گفتم: مىخواهم به سفرم ادامه دهم. مىخواهم همچون ابر عشق، مستانه ببارم و به رنگ آسمانى نيايش كنم. گفت: رنجها بايد كشيد. رنج مقدّس است زيرا انسان را بيدار مىكند و همواره اورا هوشيار مىسازد و روح را صفا مىدهد و غرور را مىشكند. پرسيدم: در عشق، كدامين رنج برتر است؟ گفت: جدايى پرسيدم: و برتر از آن؟ گفت: وصال براى كمال پرسيدم: و برتر از آن؟ گفت: باز هم رنج بدبختند كسانى كه رنج مىكشند تا گناه بيافرينند و چه اندكند آنان كه رنج بىگناهى مىكشند. آنان آفرينندگان خودىاند. اكنون به وجدانم پناه مىبرم. كوله اي بر دوش دارم. چنين يافتم كه زمان را از دست دادهايم. در ميان خواب و بيدارى. در برزخى مابين هوشيارى. اندك ستاره بود در آسمان ذهن تصوير پيشانى من. مشتى نور و بى نهايت شبنم احساس. چشمهايم افسانهاى بود در كتاب اساطير كه چون بغض تركيد، يكدم اشكهاى شور بختم در فم بى زبانى ناسوتم به كبريايم وسعتى بخشيد و در ملكوت ايمان ، مشتىخاك پاشيد. ذرّات خاكى بود كه در آسمان وجود به ستاره مبدّل شد و از خورشيد قلب منوّر گشت. اندك نثارى بود همچون ته ماندهى شمع ابديّت در شبى ديجور مىسوخت. در تاريكترين و مخوفترين جاى زندان درون. و اندك اميدى از بهشت پر فروغ دل و جويبار خاطرههاى فؤاد و محراب نگاه حوريايى و عسل مصفّاى فم تو درمحراب تن من. اين است ابهام انگشتم كه بر دهان، مهر سكوت بسته است! و اين درحالي است كه در عزلتكدهى طبيعت، همهى ما بى گناه به دنيا مىآييم. مىخواهم راز مرا كشف كنى. راز نىِ نيستان مرداب سكوت را مىگويم. هر چه مىخواهى بگو. من طاقت شنيدن همه چيز را دارم. بى نهايت صبر انارى دارم و بى حساب و كتاب، درد غربت. در انتهاى سكون و تا تهِ منبع نور و در آن سوى مهربانىها با تو خواهم بود. در آينه چيزى نمانده است. آينهى وجدان را مىگويم. چون تو بلور عشق و چينىِ خاطرات در دكان ازليّت مىفروشى و من به جاى يك مشت اسكناس، بوسه مىزنم به طراوت آب و زلالى اشك بر گونههاى اساطيرىات. من راز تو را كشف خواهم كرد اى انسان خاكى! تو نابينا بودى درحالي كه چشم داشتى. شگفت آن كه چون چشمانت را از دست دادى، بينا شدى. در فرهنگ اصطلاحات عشق، واژه بودى و چون معنا پيدا كردى، واژه را از دست دادى. سوگند به صداى سكوت و به تاريكى صوفيانه و خيالپرورى ماهيانه، كه من راز تو را مىدانم. اينك عشق مىبارد و در انتهاى فرود، واژهها نيز مىبارند. تو گم شده بودى. من در نخستين نگاه شاعرانه شكل گرفتم. من با آه ، با درد و رنج مقدّس آشنا هستم. تو بى نهايت گم شده بودى. سايههاي كلام، سكوت را مىشكنند و درب را مىگشايند و زورق خيالت را در اقيانوس ظلمات درون به حركت وا مىدارند و تو را به دست امواج هواها و طوفان شبانهى هوسها مىسپارند. اما به اميد ساحل صبح نفس مىكشى. سايههاى شب، هشدار مىدهند. خشمگين اند. و تو جرعهاى از جام معرفت مىنوشى و تمام آرزوهاى كاذب را از ذهنت مىزدايي. تو فسيل مىشوى و مىپوسى و مىگندى. خودت را فريب نده. آرى! تو را مىگويم. اى جويندهى شبح درون. اى خاك و خاكستر. اى غروب. آرى! تو خاكستر خواهى شد و غروب خواهى كرد. بيا خورشيد وجودت را پشت ابرهاى كذايى پنهان مكن. چه كسى باور مىكند، غروب عمرش را؟ چه كسى باور خواهد كرد، قطره قطره چكيدن و عصاره شدن وجود خويش را؟ همه را، آرى! باور بايد كرد. اى اسير لحظهها و اى سايهى وهمى و خيالى! اما من تو را باور مىكنم، زيرا مرگ را تجربه خواهى كرد. من اكنون سنگينى خاك را احساس مىكنم. تو خيلى وقتها پيش مرده بودى. خاك بودى. لجن بودى. اكنون نيز بوى همان خاك نمناك و مرطوب يك گور قديمى در بيابانى عريان و خيس از قطرات باران شبانه در اول زمستان را مىدهى.تو ناتوانترين پادشاه زمين بودى زيرا قدرت فرمانروايى جسمت را نيز نداشتى. تو بدبختترين حيوان و آلودهترين موجودى ! زيرا بى گناه مىزيستى. تو از خون تغذيه مىكردى ولى از كلام بى بهره بودى. تو گم شده بودى! روزى صد بار مىگريى و شبى هزار بار مىميرى. تو نيستى. تو نبودى تا باشى ولى هستى. تو چرا گم بودى؟ تو هيچ بودى، از آن دم كه مرا يافتى، هيچتر شدى و چون بر هيچ بودنت آگاه شدى، دريافتى كه هستى! آتش باش. سرود باش. بى همتا باش. گناه من باش. روزى صد بار تو را خواهمكشت ولي شبى هزار بار براي من راه باش. رونده باش. بى هيچ نشانى، بى هيچ مقدمهاى، بى هيچ منّتى، بى هيچانتظارى،. كُن فيكون باش تا از هيچ بودنت رها شوى. وقتى كه پير مىشوى، كودكى و همهى فرصتهاى از دست رفته در جوانى را به يادخواهى آورد و نيز حسرتي كه جز مرگ، چيز ديگرى آن را خاتمه نخواهد داد. اما مرگ، پايان همه چيز نخواهد بود و تو هر قدر كه خويشتن را مخفى كنى، بازهم در بسيارى از حالات مجبور مىشوى، خودت را آشكار كنى. تو دنيا ديدهاى اما دنيا دار نيستى. دنيا مال همه است و مال هيچ كس نيست. تو فقط مالك حالتها هستى. آن كس كه به ريسمان عشق چنگ زند، به شناخت مىرسد. پس آرزو كن تا رستگار شوى و همواره عشق بورزي. قصّابى را تصوّر كن كه مشغول پوست كندن گوسفند زندهاى است! چنين حالتى را مجسّم كن كه گوسفند از شدت درد، بعبع سوزناكى مىكند. اينجا است كه مىتوان فهميد رنج مطلق يعنى چه. پيكرى را مجسّم كن كه در كفن مىپيچند و جسمي را تصوّر كن كه آن را داخل قبر مىنهند. حال از درون قبر، بالا را نگاه كن و آسمان صاف و روشن را ببين. ناگهان خاك مىريزند و همه جا تاريك مىشود. اينجاست كه مىفهمى تنهايىمطلق يعنى چه. تو در زندگى، وارد قعر حالات خويش مىشوى. پس از مرگ نيز، همهى حالتهاى تو برايت مجسّم خواهند شد. و چون براي آخرين بار به تماشاي خويش پرداختم، نگاهي به سوي غار مقدس انداختم آنگاه به شبح گفتم: اي سايه ي سرگردان! مي خواهم براي آخرين بار چشم هايم را ببندم و دروازه ي خرد را بگشايم تا لشكر حقيقت ، قلعه ي مرا به تصرف خود درآورد. اينك براي آخرين بار مرا آگاه كن و در گوش من بنواز. شبح گفت: جهل و ناداني ، به اندازه حكمت و آگاهي به عقل آسيب نمي رساند. ظاهرا فرقي ميان جاهل و آگاه نيست، چون هر دو نيازمندند. ناداني، منشأ بسياري از بدبختي ها است، درحالي كه حكمت، منشأ اكثر رنج ها.. آنان كه مي دانند، و آنان كه نمي دانند.. هر دو مي نگرند… اين يك نياز ابدي است! اگر خنده با قلب پيوند نداشته باشد، نفاق خوشمزه اي بيش نخواهد بود آنان كه مي خندند و آنان كه مي خندانند.. هر دو مي گريند… به شبح گفتم: گويند، جسم فاني مي شود وتنها تصوير است كه مي ماند.اما من مي خواهم بگويم، تصوير هم گم مي شود و تنها كلمه است كه مي ماند. حال به من بگو ، فرق انسان و حيوان در چيست؟ گفت: فرق مار و انسان در اين است كه مارها، همجنس خود را نيش نمي زنند.هيچ حيواني نمي تواند انسان شود اما انسان به آساني مي تواند از حيوان هم پست ترباشد! به شبح گفتم: پس من بگو ، انسان كي شاعر شد؟ گفت: چون زن به وجود آمد، مرد شاعر شد و زن به تبعيت از او شعر سرود. ميان مرد و زن شاعر فرق است: مرد در شعر مست مي شود اما زن با شعر مي رقصد. و چه زيبا افلاطون گفت: عشق، همه كس را شاعر مي كند. گفتم: آرزو داشتم بر روي شانه هايم بال برويد. اما روزي كه به اين آرزو رسيدم، يكي از پاهايم شكسته بود.. و دريافتم انسان با پاي شكسته نمي تواند پرواز كند. اي سايه ! من بيش از همه ي شما به شنيدن نيازمندم.جهان كسل آور را ترك كردم وخواندن را از در چشم هايتان آموختم و در بستر آرام واژه ها، عشق را در دست هايتان جستجو كردم. شبح گفت: هر كس كه بگويد : “نمي فهمم” ، در واقع او مي فهمد، زيرا به ندانستن خويش آگاهي يافته است.. بودن يا نبودن مهم نيست،چگونه بودن مهم است. بسيار دانستن مهم نيست،خوب فهميدن، اصل است. كسي كه عادت دارد با زبان قلم سخن بگويد، سخن گفتن با زبان دهان براي او دشوار خواهد بود. درك شنيداري به اندازه درك ديداري نيست. يعني آن كه با گوش مي شنود با آنكه با چشم مي بيند، يكسان نيست. با اين حال، گوش و چشم هر دو وسيله اند. براي آنان كه فاقد اين دو نعمت آسماني اند افسوس نمي خورم، براي كساني افسوس مي خورم كه گوش و چشم دارند اما درك نمي كنند. آنان كه مي خواهند درك كنند ولي نمي توانند.. و آنان كه نمي خواهند درك كنند چون مي پندارند همه چيز را مي دانند! عقل نقشه مي كشد و قلب ، قرباني مي دهد تا نقشه او را عملي سازد. هر شاعر، فيلسوف است، اما همه فلاسفه شاعر نيستند. هيچكس نمي تواند شما را به قناعت كردن مجبور كند. قناعت، چيزي است كه بايد آن را به خدمت خويش درآوريد! دين داران چند گروهند:آنان كه دينشان موروثي است، در بهشت عدن نياكان رنج خواهند برد آنان كه دينشان را از اشخاص مقدس مآب مي ستانند، بي آنكه بدانند شرك مي ورزند. آنان كه از بحران فكري مي هراسند، در بهشت بي دغدغه دچار وحشت انگيزترين شكنجه هاي روحي خواهند شد. آنان كه مي پندارند دين دارند اما رنج بي ديني مي كشند. آنان كه دين را وسيله شهرت، جاه و مقام مي دانند، در بهشت بد نامي تنها و تهي دست خواهند شد. و اما.. آنان كه دين ندارند.. چون به هيچ يك از گروه هاي ياد شده وابسته نيستند.. رحمت بي پايان آسماني شامل حال آنان مي شود! جهاني كه اكنون در بي عدالتي بسر مي برد، انسان هاي متوحش و قديمي را به خنده وا مي دارد.. و اين همان چيزي است كه انسان را در انسان بودنش به ترديد مي اندازد. انسان چون بميرد، رؤياهاي دوران زندگي را تجربه مي كند. مرگ، چيزي جز ادامه زندگي حقيقي نيست.. انسان فطرتا موجود عجولي است. زيرا مي داند فرصت اندكي دارد.اما.. شتابزدگي او را به دردسر مي اندازد و فرصت ها را از دستش مي گيرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:21 توسط حیدر شجاعی
|
|
||